X
تبلیغات
رایتل

باز ترشح شد.همیشه وقتی یعنی در آنی که بهترین فکر به سراغم می آد، ترشح می شه یا وقتی که فکر می کنم باید فلان رفتار درست رو نشون بدم و همین ترشح باعث می شه که فکر کنم من خیلی کوتوله ام هنوز ، یعنی من رو چه به بالاها و رفتارهام غلط می شه .

تنهایی هام رو به خاطر طعم همین احساس شکست دوست دارم. یعنی حسی شبیه برده بودن البته واسه خودت.

قضیه مربوط می شه به بچگی ، اون موقع که زیر کولر گازی خیلی خیلی سرد بود و بیرون خیلی خیلی گرم. حسم این بود که اگر فکر کنم همه چیز خوبه حتماً برعکسش پیش می آد و اگر برعکس ، برعکس. گاهی همینجوری با همین ترفند برادر سرتغم رو با خودم خوب می کردم تا به کارهام برسم.

یه بار تو دعوای بابام با بابای امین همسایه روبرمون با همین جادو که البته هیچ کس نمی دونست، بابام برنده شد.حتی یه بار همینجوری شاگرد اولی رو از دست دادم با معدل 20 .

بابام که آدم آرومی بود و همه این رو می دونستند و آقا عبدالرضا بابای امین که معلم کلاس اول بود و همیشه داشت بی خود و بی جهت به همه زور می گفت.

مثلاً یه دو سه بار فوتبال تقریباً 50 نفره ی بچه ها رو روی آسفالت خدا که ما همیشه بهش می گفتم اینجا آسفالت خداست شما چی کار دارین و اون فقط می گفت : "خفه شین ، گم شین ، "و هی تکرار می کرد ،  بهم می زد.

ما حتی مجبور شدیم وسط بازی مون با محله حمید اینا که فوتبالیستای قدری بودن و بازی مهمی بود و  ما کلی لباسهای خوشگل و یک دست پوشیده بودیم و همه شماره داشتیم پا به فرار بذاریم که یارو تو سیاه زمستان با آب سرد خیسمون نکنه . کلاً فکر می کرد مشغول تربیت کردن یک مشت بچه ی نفهمه و من سر همین امین رو به باد کتک گرفته بودم و سرش رو شکسته بودم و بخاطر همین اون اومده بود با بابام دعوا کنه.

دعواشون تماشاچی داشت ولی چون کسی فکر نمی کرد بابای آروم من کار بکنه و اونم به قول خودش فرهنگی بود، کسی جداشون نمی کرد من و بابام وسط بودیم و امین و باباش و من از اون پایین داشتم بهشون نگاه می کردم .

حرف می زدند فقط.

- این دعوای بچه هاست شما چرا دخالت می کنی

-دهنت رو ببند مرتیکه گاری چی ، تو چی حالیته که بچه چیه!

این جاهاش یادمه که یهو تو یه سکوت احمقانه ای که گاهی هر جایی ممکنه بین 100 نفر آدم هم پیش بیاد تو یه حرکت واقعاً سریع واقعاً سریع تو یه لحظه چونه ی بابای امین کج شد. تازه نیمسازها  رو تو ریاضی خونده بودیم تو همین لحظه ی احمقانه ،از پایین داشتم نیمساز زاویه ی قبلی تا زاویه به وجود آومده از ضربه ی دستم چپ بابام رو سریع تو ذهنم تصور می کردم و ادامه ی خطش رو دنبال می کردم تا برسه به صورت امین .

حس عجیبی بهم می گفت بزن .

نمی دونم چرا ولی بدون اینکه بفهمم با دست چپ با اینکه راست دست بودم ضربه محکمی به طرف امین روانه کردم که یهو حس کردم به صورت معلق تو هوا دارم عقب می رم ب.ابام با دست راستش دست چپم رو ناخودآگاه گرفته بود و داشت به آقا عبدالرضا نگاه می کرد و منتظر واکنشش بود

- مرتیکه من هر چی دارم با تو با احترام حرف می زنم تو بددهنی می کنی.

دست چپش هنوز مشت بود

امین از ترس من دستش رو گرفته بود رو صورتش و باباش سرخ شده بود و چونه اش هنوز کج مونده بود.چند رنگ عوض کرد و حس کردم گوشه ی چشمش یه آبی جمع شد.

عینکش رو از جیبش درآورد، ابروها شو خم کرد و یه خورده دهنش رو باز کرد و با یه حالت غافلگیرانه به بابام نگاه می کرد.ترسیده بود .

مردم باز هم اونا رو از هم جدا نکردند، بعضی ها حتی می خندیدند البته یواشکی.

یه جوری که انگار می خواست بابام رو بهتر ببینه عینکش رو جابه جا کرد رو چشماش و گفت:

"بزن ، اگه راست می گی بزن" ولی عقب می رفت البته به اندازه ی یه پا عوض کردن. آخر سر همه چی با صلوات بفرستین بابای حاج محمد حسین تموم شد.

هرچند من دل خوشی از این حاجی هم نداشتم ولی آدم خوبی بود .لپم رو بدجوری می کشید . یه دست نداشت. یه سکه خیس می کرد می ذاشت رو پیشونیش و سرش رو صاف می کرد و فکر می کرد ما بچه ها یی که اتفاقی اون دور بر بودیم باید حال کنیم از این کار مسخره اش.گاهی به بعضی اداهاش می خندیدم البته که ناراحت نشه آخه بابابزرگ حمید هم بود ولی جای کشیدن لپش تا دو سه روز مث آبسه ی دندون درد می گرفت.

آخرین باری که دیدمش فردای آنروزی بود که داشت تو گوش گوسفند حرف می زد . یه چیزایی می گفت بهش.

گوسفند قرار بود فردا که ما می رفتیم سینه بزنیم ، یه جایی قربونی بشه .

به ما می گفت نباید سیاه بپوشین سفید لباس عزاداریه.

فرداش مرد. ریش نداشت یعنی اصلاً به جز چهار پنج تا تار ابرو در هرطرف مو نداشت. حتی دستاش حتی پاهاش که وقتی داشت کنار گوسفند می نشست و شلوارش رو بالا می کشید دیده می شد . بابام گاری چی نبود یعنی اون موقع ها حتی ماشین های خارجی هم بود مث میتسوبیشی.مث  مدل کولرگازی اتاق محسن داداشم که میتسوبیشی بود و من اون موقع ها فهمیدم این یعنی مارک . بابام تو شرکت نفت کار می کرد تو قسمت ترابری. یعنی کلاً ماشین تأمین می کرد واسه پرسنل و مهندس ها گاهی هم خودش رانندگی می کرد ولی بیشتر تو دفترش داشت می نوشت .

من بابام رو برنده کردم .از بعد از کتک زدن امین تا موقع اون مشت عجیب و منطقی همش دلم می خواست فکر کنم ما برنده می شیم ولی می دونستم که یکی تو من هست که اگه بگم برنده می شم ما رو می بازونه پس باید بگم نه ما می بازیم و یه چشمکی بزنم یه جوری که اونی که تو منه نفهمه که اگر فهمید ما بازنده می شیم چون اون فکر می کنه که من کلاً گفتم که ما برنده می شیم.

آخ که بعضی وقتها نمی تونستم گولش بزنم . همیشه دچار تناقض بودم.

یه بار که دیگه مطمئن بودم با معدل 20 شاگرد اولم و فردا که رفتم مدرسه جایزه ام رو می گیرم باز برگ برنده اش رو کرد و در کمال تعجب همه شاگرد دوم اعلام شدم.

وقتی از آقای امیدیان پرسیدم چرا ،گفت یکی از امتحانات ارزشیابی تو از مصطفی ملکی کمتر بوده .گفتم آخه امتحان نهایی مهمه دیگه امتحان ثلث.گفت ای بابا چی می گی تو بچه . به مادرم گفتم که ای کاش نمی گفتم و اون زنگ زد به مدرسه و با آقای امیدیان حرف زد . فرداش که رفتم سر کلاس و فکر می کردم که دیگه همه چی درست شده باشه تو اوایل زنگ چهارم آقای امیدیان برداشت امتحان ارزشیابی اوایل سال رو که سرما خورده بودم البته نه بدتر از محسن که همیشه مفش آویزون بود به همه نشون داد که مصطفی ملکی 20 گرفته تو این امتحان، علی رادی 18.اینم این سؤال که جواب ندادی .

دیگه درست و حسابی صداش رو نمی شنیدم فکر کنم داشت از رو برگه ام جواب غلطم رو می خوند و همینجور داشتم شر شر عرق می ریختم.

می دونستم اصلاً تقصیر این آقای امیدیان نیست . مقصر همونه که تا شنید دیروز با خودم می گم فردا می رم جایزه ام رو بگیرم و خوشحال بودم می خواست باز زورش رو به رخم بکشه.


باهاش کنار اومدم، یعنی اون برنده شد یعنی واقعیتش اینه که یا باید گیج و منگ باشم تا نبینمش یا اینکه تو فکرهام نکردن، نگفتن، نخواستن، نبودنی که اون می خواد باید باشه تا برنده شم.

"من نمی خوام پولدار بشم تا بشم." مسخره است ولی هست.

گاهی اوقات که یادم نیست  یه گوشه ای پنهون شده و دارم یه فکر صحیح می کنم یه خورده چیز داغ و مطمئناً بدمزه می ریزه تو معده ام و یادم می آره که هست .

هنوزم اون برنده است .

همیشه اون برنده است.

                                                                                                             خرداد 89






چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1389