- سه هزار و نهصد و پنجاه کیلومتر
هنوز سفیدی سرزمینم در خاطرم هست
همسرم
کودکان همسایه ام
و آبی سرد دریا
ماهی ها
- سه هزار و نهصدو هفتاد کیلومتر
سیاهی خورده ام
شن
گنگی دیده ام و بیابان
و به جای برف پا بر ریگ های داغ گذاشته ام
[ خیال گم کدام دروغ مرا دور کرد از آن همه فراگ پوش و عشق ]
و بوی سیلابها دیگر نمی آید
- سه هزار و نهصدو نود
دریا هست
ولی نه کوه های زیبای شناور
و نه ذوق کودکان دریا ندیده
- چهار هرارکیلومتر
کسی مرا نجات خواهد داد
کسی مرا نجات خواهد داد
تیرماه 90
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
از خوردن یک زن
قلبی که گسنرده
کبابی که به سیخ زده
چند سال به التهاب گذشت
همیشه پس از انقلاب تابستانی
به گونه ای که می دانی
پاییز خواهد گشت
و نسیم خنک باران
وزیدن گرفت باز
از گلوله های برف
تا آزادی
از صدای زخمه بر دوتار دختر خراسان در دخمه
تا شادی
می گذرد
می بافت.
گره به گره
رج به رج
که:
من این بار تو را دوست ندارم
این گره،
هرگز!
این گره؟!
می پرستمت.
این رج را تحمل می کنم
این رنگ را نه
گره به گره
رج به رج
بهمن 89
متلاطمم
درگیر یک عده عجوزه!
به دنبال دمم.
و سراپا گوش به هوهوی یک مشت جغد!
و حتی خود کشی نمی توان کرد!
و حتی اوج تابستان تا نوک بینی را نمی شود دید.
خرناسه می کشم از این همه هیچ
تنفر می پرورم که بعد از باران ، توفان
بعد از توفان،
حیوانی که دندان
نشان می دهد.
دارم تکرار می شوم؟
پیرزنی می گفت:
"تو تنها یک پله ای ،
من هم حتی با عصا از تو می گذرم
با تمام وزنم
حدود سیصد سال..."
دارم تکرار می شوم؟
"... کنار و بوس و بغل
عشق ، سوز و جگر
و یکصد سال چرک بر روی دیوارهای آشپزخانه
و دویست سال آرزو
و بوی سبزیجات معطر"
چقدر؟
من رسوب گرفته ام
من رسوب گرفته ام
لایه لایه، لایه لایه
من رسوب گرفته ام
و انگار با پتک به صورتم
کسی کوبیده
منگ و گیج می نگرم
به قد قد دو سر عائله ی خروس بیچاره
و دو هزار پر کاه که آشیان شان است
و من هیچ آشیان ندارم
و من هیچ جا آشیان ندارم
در آغوش عفریته ها!
بهمن 89
با صدای بلند فریاد می زد:
"ما مردمیم؟
یا یک عده کارمند،
که اتوبوس را رایگان سوار می شوند؟"
برف بر سرش می بارید
و زود پیر می شد.
در تاریکی، دو نور
ماشینی پر سر و صدا
و قرچ و قرچ جاروی مردی بی آرزو
]موشی انگار به لانه ای خزید[
خورشید با تهوع دوباره
با گرگ و میش آغاز می کند.
بر پارکی که خیس و علف بود
و من دخترم را آنجا ورانداز می کردم
و همانجا از دستش دادم
به سر درگمی هر روز ناهار
هر شب شام
در خفقان همه ی پنجره های بسته
و روزنه های پر شتاب
در تاریکی ، دو نور
یکی همانند دیگری
و هر دو خیره در چشمانم
