گل کاغذی

ای گلی که پیش از بهار شکوفه زدی

و سرما تمام غنچه های تو را برد

و روزهای مرا خورد 

و همه جا شب شد

بهار است دوباره

به حرمت این دل پاره پاره

بگذر ز شب پتیاره

بیدار شو

در آغوش آشنایم برگرد

گلدان تو مشتاق، نشسته است

و رنگ رنگ تو را انتظار می کشد

عشق را انتظار می کشد

جشن رنگ و بوی تو را

انتظار می کشد


دوباره بیدار شو


صعودی تلخ

من پناهی بودم

گریزگاهی و آهی


آنگاه که  سیاهی ها پشت کوه بودند

و سپاهی غمگین که اسب هاش بر خاک افتاده بودند


زمزه ی شب های مهتاب،

آنقدر همه جا را پر کرده بود 

که شیون را نمی شنیدم

و بوی عرق آنقدر زنانه بود 

که مستی با سکوت یکی شد


نشان لرزش های پرواز دور مرغابی ها

عدد مقدس هفت است در غروب

و نشان آن روزها 

سرخی آسمان


باد، رنجی که پشت کوه، در دهان باز اسب های مرده ی سپاه شکست خورده می چرید.


ای کاش از کوه بالا نمی رفتم

ای کاش در آن یخبندان تقدیر از کوه بالا نمی رفتم

ای کاش در سنگلاخ، پابرهنه از کوه بالا نمی رفتم

ای کاش برای دیدن آن سوی کوه از کوه بالا نمی رفتم 


و همچنان در انتظار مهتاب

در آن شب های روشن می نشستم 

به انتظار

به نگاهی

به حیرتی

به تسلیمی

به آهی


آذر 1403



روزمرگی

به تلخی عادت می کنم

با عبوسی چهره ی روحم

و خط پیشانی قلبم


و ژنده ژنده لباس مندرس

در گوشه ای از خرابات


صدا، صدای باد است

و آواز، آواز خاموشی

بی فرداست هر چه می کوشی


خیره ام به بیابان 

و تکه ابری بر فراز آسمان


آه خستگی

خستگی


1403/4/12

رهایی

چه آغوشی

چه پناهی

چون گرد بودم در هوا

پروانه بودم پشت شیشه ی پنجره

من تلاش برگی بودم پیوسته به آخرین وصل

من سختی های همه ی راه ها بودم

لبخند گم شده بودم


چه دستی که مرا به خاطر آورد

چه پایی که گام هایش را با من یکسان کند


من چشم بودم خیره به دور دست ها

گوش بودم برای شنیدن آوایی که بخوانیم


گذار گم و گیج مورچه ها بودم در حلقه ی آبی گرفتار آمده


رها نمی شوم 

من عطش گل ها بودم  

و خشکی لب هایی که بر عشق باز نمی شوند

خیرگی بودم به انتظار

معنای تنهایی بودم 

باره ای بودم که عشق حمل می کرد و راه را نمی دانست مگر به افسار


من نرسیدن بودم 

ندیدن


رها نمی شوم

رها نمی شوم

من هرگز رها نمی شوم


1403/3/17





درد سرد

تمام ستاره ها خاموشند

و گل ها ساکت


عشق تو دور از دست است

و صدای خوشایند بوسیدن از اتاق نمی آید


ریش ریش قلبم از تنهایی

 بی دست های تو

و زخم های روح بی آسایشم

خوب نمی شوند


تنها تو التیامی و درد

تنها تو لبخندی و عربده هایی سرد

 به تک تک لحظات 

به ثانیه هایی گم در مسیری نامعلوم


چقدر تحمل دوری تو دشوار است

و چقدر گرمای وجودت را می خواهم 

به همان مقدار که صبح، خورشید را 

به همان زیبایی که رقص، باد را



قفس از دور

پر از پرواز 

حسی که به درگاه تو آوردم

و تو قفس را امن گاهی می دانستی


تقاطع برخورد موجودیتی 

صفر بودنی


من اینک نشسته ام

 بر آن قله

بر آن پرتگاه


و به زوایای زیبای قفس تو می نگرم

ازدور

ار آن جا

از آن نقطه که با قفس یکی هستی

آنقدر دور که میله ها بال های توست

و بوی گنداب آب تو

بسته بودن بال هایت

تعفن زیر قفس 

همه با تو یکی است


درب قفس باز است 

درب قفس بسته است

باز است

بسته است



تصاویر

ای قلب کوچکم

روایت تلخ دوری
بگذار تصویر کنم شب ها را بی تو
سرما، بی تابی

ظلمات بی مهتابی


گم نمی شوی

ریشه هایت هر صبح جوانه می زند


قلب کوچک من 

تقدیر تنهایی

بگذار در خاطره ی چشمانت 

و نگاه آشنایت 

تصویر کنم فقدانت را

چون بادام تلخی

چون غوطه ور شدن در امواجی سهمگین



بیا که خورشید بی تو بی رنگ است

و همه چیز بی تو شب رنگ است

و صداها همه بی آهنگ است


1403/2/14


بیا

چنان از دوری تو بی تابم

که سخت ترین کلام من 

سکوت است

و نشان تو را نجستن

سقوطی آرام در پهنه ی تاریکی


نشسته چنانم که گویی هیچ


ای دوری

ای لحظات شادی

ای تصویر لبخند

ای شیرینی ، شکرقند


بیا


گذران

آب می گذرد

از زیر تمام خاطرات

و تو در آغوش مهربانی نشسته ای

در کنار کوه


رود حرف می زند

ما نه

اعتراف

تمام آهنگ ها

همه ی رقص ها

و صدای آب های روان 

دلتنگ تواند

و من رو به خورشید


همه ی پرندگان

آواهای ناشنیده

و آنچه شادی است

بی تو گمند

و من در تاریکی


نمی خندم

نمی گریم

و همه ی فهم ها در من ناقص است


نفرت مرا به هر طرفی می کشد

عشق مرا به هرطرفی می کشد


1402/9/17


درد دل

گمان گم دور من از آن همه عشق، رنج بود
آن چه نصیب شد خیالی و نشستن به کناره ای

صدای آشنایی نیست
و جدال پایان گرفته است

درآن هوا که نفس می کشی پرستوها مرده اند
و دست ها به انتظار و خواهش  درازند

تو رفتنی بودی 
آن لحظه که نگاهت از آتشدان و آتش به افقی سرد چرخید

به راهی  دور رفتی 
تنها رفتی
و من صدای هیچ چکاوکی را دیگر دوست ندارم

تنها شده ام 
و تاریکترین روزها بی آتشدان و آتش 

بی خورشید و ماه
به گذرانی سریع از جلوی چشمانم می گذرد

ای قلب من
ای پاره پاره ی دور

ای شنیدن نجوای آشنا
ای اشاره های چشمانی روشن

ای همانند سیب

ای خوراک مغز گرسنه ام 

به نیکی بازآ


زیرا که دلتنگی، هشدار زمان است

و لحظه ها بی بوی یاس تو 

تکرار سبکسری


گمان من از بودن 

خیال با تو بودن 

ای سحابی زیبای آفتابگردان در بیکران

خیالات شیرین تو در تاریکی تلخی ها گم می شوند 
و تنها نگاه تو 

در آغوش من 

و اشک های گرم تو در فراموشخانه ی توهمات گذرا

در اضطراب بودن


گرمای آتشکده است


سرای کهن

دیر بماندم
آن قدر که قطرات اشکی به خشکی

هیچ چیز آن گونه نبود که بشاید 
حتی آفتاب


به راهی سخت درافتادم 
و در تمامی راه به آن فکر می کردم 


که ای کاش می دانستی ، تنها چیزی که بود 

لبخند بود و آغوش
نگاهی بود مدهوش

نه سوسوی چراغ
نه سختی راه 

هیچ کدام نپاییدند

جز لبخند

جز لبخند
جز بوسه هایی به شیرینی قند
جز آن لحظات آرامش
بر گستره ای رها شده از بند

و تو نمی دانستی
تو نمی توانستی



آیا دیدار

یک ساعت بی تو نزیستم
یک صبح بی خورشید تو بیدار نشدم 
و یک دم از تصور نفس های تو دور نبودم
ای بی تو مرگ
ای بی تو غم نبودن
ای بی تو دست ها بر دست ها سودن
ای دور، ای دلتنگی، ای دوست
بی تو یک آن نبودم
فانوس من رو به دریا، هر چند لحظه نوری است مگر تو ببینی
و تلاش های من چوب های زیر ساقه، مگر تو بشکفی
ای دور، ای دلتنگی، ای دوست
دوری نخواهد پایید
و من به دیدار دیو تو خواهم آمد
و با  امشاسپندان تو هم آغوش خواهم شد
با چشمانت 
با نگاهت
ای دور، ای دلتنگی، ای دوست
من بی تو همه چیز را گم کرده ام 
من بی تو همه چیز را گم کرده ام
همه چیز در آغوش توست
همه چیز در زیر پیراهن تو نهفته است
من بی تو گم شده ام و پیدا نخواهم شد 

در دست من نیست آنکه دلم رفته در پی ات
در دست مهر کائنات است و ارواح خالدون

آن نیست که در پی تو گمگشته ام به راه
این است که در ره مقصد تو، دیده ام جنون

باز آی و در کنار من دمی بمان، که من
در بارگاه کاخ عشق تو، کرنش کنم کنون

هر دم که دم به دمت می دهم دمی به دل
هر لحظه می رود به رخم سیل سیل خون 

سهل است آن که گریزی و رو دژم کنی
سخت است آن که باز دهی غم فزون فزون 

من تا به تو برسم ، برده ام هزار رنج
من تا که روی تو بینم، از جان شدم برون

تا در کنار من بنشینی و گل کنی به رخ
 خاکم بریخته ز سر چو گلدان سرنگون 

سیر رسیدن من به تو، بشارت بودن، بدان
سنگلاخ دیدن و افتادن به راهی است تا درون 

صد رهزن است تا به تو برسم، صد دزد در طریق
دور است آنکه بمانم به جان و دل مصون

۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۲

به آب چشم نیارد کس از چنین درگاه
که شرم بر من مسکین ز چاهدان مانده است


ز هر که دور شده است او، از چنان برگاه
یکی منم که بر در این آستان مانده است


مکن به نامه سیاهی ملاتم ای دوست

که داستان من و عشقت به راستان مانده است


به هر چه دوش گذشت و به شب حوالت شد
به هیچ کس نبرد ظن، مگر بدان مانده است


که قصه ی من و ظلم است و بیخودی بودن
که درد بی کسی از لطف باکسان مانده است


چنان به مهلکه افتاده ام که تو گویی
حدیث درد فراق تو ز باستان مانده است


بیا و بر من غمگین سخن ز شادی گو
چرا که بر لب و دل زین غمم فغان مانده است


اگر به یار توان شد، دل فگار، اینم بس
که هر چه می گذرد باز هم جهان مانده است


دل از قریه ی بودن به نیست راهی شد
سخن چنان که شود یار، در دهان مانده است


اگر به نام من اینک یکی شود خوش دل
منم، که یاد من اینک در این زبان مانده است


۱ اردیبهشت ۱۴۰۲