تند می دوی
که تند بدود در ازای تو
که تند می دوی از کنار پیرزنی
مادربزرگت؟!
"چقدر من کندم
چقدر تند می دود
دخترم
عمرم"
ماشین گشت واستاد من بی اختیار دویدم .تو اون لحظه مطمئنم که هیچ چیزی همرام نبود که بتونه باعث مشکلی برام بشه .حدود 12 شب ، داشتم حوالی خونه قدم می زدم .شاید تنها چیزی که بود عضویت تو انجمن بود ، انجمن ترک ، البته فقط برای ترک آدما اونجا انجمن نمی کردند .خیلی ها اونجا آدمهای واقعا مهمی بودند.
- "ببین باربد! من و تو دوستیم درست ، ولی من نمی تونم بهت رک نگم که تو این کار آدم به درد بخوری نیستی .درسته خیلی وقتها تشویقت می کنم ولی هر تشویقی عاقلانه نیست."
- "بی خیال خودتو بیشتر از این گه نکن ، فکر کردی خودت کی هستی"
- "هیچی ولی لاشخور هم نیستم"
من با هیچکس دعوا نمی کنم ولی شرایط عوض شده ، خیلی از بچه های انجمن از دست رفتن . نمی تونم نوع تفکر انجمن رو مقابل خیلی ها شکست خورده ببینم به صرف در نظر گرفتن تعارفاتی که تو شخصیت خیلی از ماها هست .
انجمن جایی نیست کافیه دهنتو باز کنی تا معلوم بشه هستی یا نیستی .
با این که تعداد زیادی دوست اونجا دارم ولی به ندرت بیرون می بینمشون اغلب آدمهای اطرافم غیر انجمنی اند .
تا خونه فاصله ی زیادی نداشتم که صدای ایست مجبور به ایستادنم کرد . برگشتم.
- "جناب آقای حسینی من نمی تونم کار شما رو بکنم پولش رو شما بذاری تو جیبت.حداقل طبق قرارداد عمل کن"
- "ببین بچه!" ...
ناک اوت می شم وقتی آمرانه باهام حرف می زنن.البته نهایتا زیر بار هیچ حرفی نمی رم ولی تقریبا ده برابر اون چیزی که باید عایدم بشه ضرر روحی - مالی می کنم.
من آدم موفقی تو کارم هستم ولی موفقیت تو بعضی حرفه ها به معنای پولدار بودن نیست
.. "من تو رو به اینجا رسوندم"
- "کجا جناب حسینی . من با هزار تا قرض و قوله اومدم رو جنازه ی پروژه های شما . اونوقت می گین من تو رو به اینجا رسوندم من دیگه نمی تونم به خاطر چندرغاز پول شما که با هزار تا منت به دست آدم می رسه و آدم نمی دونه به کجاش بزنه ،حرفهای بی منطق شما رو قبول کنم یا طبق قرارداد عمل می کنین یا من هم پشتیبانی نمی دم"
گوشی رو گذاشتم من خیلی کم دعوا می کنم .نمی خوام با کسی بحث کنم همیشه به شعور دیگران اعتماد می کنم و این دقیقا چیزی که داره انجمن رو از بین می بره
خیلی باهام بدرفتاری شد .مث جانی ها گشتنم .ازم پرسیدن واسه چی دویدی؟گفتم هیچی یهو یه چیزی یادم اومد .هر دوشون با تعجب بهم نگاه می کردند و با شک.
ازشون خداحافظی کردم البته تعارف کردم بیان خونه ولی خوب پلیس بودن نمی اومدن.
وقتی مطمئن شدن با کلیدی که تو دستم بود در باز شد خیلی سریع رفتن . مث اینکه ناراحت شده باشن یا اینکه بخوان توهینی کرده باشن یا اینکه ضایع شده باشن که نیم ساعت بی خود دنبال من دویدن .در رو بستم و قفل کردم .
تو تاریکی من هیچ وقت مشکلی ندارم ، کم پیش می آد به چیزی بخورم برعکس روشنایی که با خودم هم برخورد می کنم .گاهی تو نور به جاهایی از دیوار می خورم که اصلا نمی شه حتی به صورت ارادی بهش خورد.هنوزم خوابم نمی بره وقتی از خودم راضی نیستم باید مطالعه کنم همیشه راه درستی بوده. هر چند این کار رو الان نمی تونم انجام بدم چراغ مطالعه سوخته و سوگل به نور خیلی حساسه، به اسمش هم همین طور.
بارها شده از تو دستشویی یه بار نه خیلی بلند گفتم سوگل و اون بیدار شده و از رختخواب در اومده .خیلی برام این قضیه جالبه.
یاشار هم همین طور بود کافی بود اسمش رو بگی حتی وسط یه جمله از خواب هفت پادشاه پا می شد و می نشست .من و فردین خیلی اذیتش می کردیم نمی ذاشتیم بخوابه . بی خودی اسمش رو می آوردیم و راجع بهش حرف می زدیم
-"فردین جون "
-"جون خواهر"
-"یاشار خوابیده؟"
پا می شد می دید خبری نیست می خوابید . می خندیدیم.
ده دقیقه بعد.
-"من نمی فهمم این دختر خاله چرا همش سراغ این رو می گرفت؟!"
-"چی می گفت؟"
-"هیچی بابا می گه چرا بهش محل نمی ذاره"
-"بابا این هر کسی رو دوست نداره.آدم حسابیه .من خودم ده بار دیدم دخترها بهش شماره دادن انداخته دور"
-"کی؟"
-"یاشار دیگه "
-"نه"
پا می شد می نشست هر دو مون رو نگاه می کرد . می دونست که نمی تونه چیزی رو ثابت کنه. هر چند فردا یه جورایی تلافی می کرد .تا وقتی من و فردین بخوابیم پنج شش باری بیدارش می کردیم .
پیش تر ها با پسر دایی هام خیلی دوست بودیم .تو فامیل مادری ما یه دختر هم نبود تا اینکه مامان بزرگ تو سن 58 سالگی حامله شد ودختر به دنیا آورد. البته همونجا تو زایشگاه مرد ولی خوب دختر بود دیگه، به جز مامان بزرگ همه خوشحال بودن .
امروز رو خوب گذروندم .از این که دو تا دشمن واسه خودم دست و پا کردم ناراضی نیستم.حوصله ندارم کل وقتم رو به این صرف کنم که چرا اینجوری نکردم چرا اونجوری کردم.
اردیبهشت 88
بین جلگه و کوه
مردابی مانده، مه آلود
و بوی تعفنی
در میان ، جاگیوه ای است موهوم
کسی لنگ ،
پریده است،
افتاده است،
سکندری خورده همه را
" ازکوه بالا می رویم آویزان از ما گاوهایمان، "
هنوز صدای پا می آید
" در دشتها زیر چادرهایمان پیش پادشاهمان و اسبها می خوابیم
می رویم جایی که علف رشد کرده است "
بین کوه و جلگه ،
کوهستان،
جنگل
- خورشید برای همه یکسان نمی تابد -
" روزی کلاه هایمان را سوراخ کردند
تفنگ خریدیم،
با اسبهایمان و تفنگ "
دریا هرگز نمی خواست تنگ، در آغوشش بگیرد
هنوز هم نمی خواهد.
بین دریا و کوه ،
کویر ،
تپه های ماهوری
" جشن می گرفتیم گاهی
جز شهناز هیچ کس نمی شنوید. "
سایه سبزی هر جا افتاده است،
گاهی افشره ی سفیدی،
نمک،
برف،
گاه فشار طاقت فرسای زردی
کویر
" عزا می گرفتیم گاهی
جز شهناز هیچ کس نمی شنوید."
سوراخ های درازی کنده اند،
غار،
صدا می پیچد
"نه که گمان کنید چیزی می خواهیم ، نه!
تنها می خواهیم بگوییم
ما هم زنده ایم
مثل اسبها
و خورشیدی ، که بر همه یکسان می تابد
و ماهی که هر شب با دریا ها وزنه می زند.
نه که بتوانید چیزی به ما بدهید ، نه
تنها به ما بگویید شما چگونه می توانید روزها را خوشایند بگذرانید
و شبها آسوده بخوابید."
شهریور 87
همچون شاخه ی پیچکی،
از هر جا که مرا ببری
به راه دیگری می روم.
سرم را بزنی،
سینه ام را می شکافم ،
دستهایم را باز می کنم،
به راه دیگری می روم.
بگذار رشد کنم،
پهن شوم ،
تا انتهای آنتن ها،
روی دیوارها.
مهر 87
تنها به خاطر اینکه مانند من نبود
تأییدم نمی کرد
کشتمش!
به هورای هزاران نفر در میدان شهر.
"مرگ بادا !
درد بادا !
باد بادا !"
ما درختانی بی ریشه اییم.
ما درختانی بی ریشه اییم.
تیر ۸۶
به دنبال گورخری می دویدیم،
هرکدام سنگی بر دست چوبی در دست،
تا لای دندانهای نوجوان
کف دست مادر پیرمان
و تا همه جای کودکی که در غار زندگی می کردیم با آنها،
اثر سرخ سیری بماند.
من بزرگ شده ام ،
گاهی با اجدادمان به شکار می روم.
خرداد ۸۶
- امسال 24 سالت تموم می شه ، هنوز به فکر یه کار خوب و درس درمون نیستی ! کی می خوای یه فکری بکنی به حال خودت؟
هنوز صداش تو گوشمه خیلی وقته که صداش رو نشنیدم ، یعنی از هفته ی پیش تا حالا . باشگاه هزینه ی تلفن به هر جا رو تقبل می کنه ولی فکر کنم اینجوری بهتره حداقل تا 2 سال دیگه باید این وضعیت رو تحمل کنه .بهتره به دوریم عادت کنه .
- نون گرفتی
- نه باید امروز برم شرکت
- خوب ! خوب ! غذا می بری با خودت؟
- نه زود بر می گردم.
کفشام همیشه اولین چیزیه که منو یاد بدبختیهام می اندازه
- علی جان می دونم تو هر کاری از دستت بر می آد انجام می دی مادر . ولی کدوم دختریه که باورش بشه می شه تو خونه نقشه کشید پول درآورد، یعنی من "نوه ام" رو نبینم.
- گریه نکن مامان
- یه کار دولتی یه کاری که آینده داشته باشه
- مامان! الان همه کارهای دولتی رو دارن خصوصی می کنند ، تازه من اصلا نمی خوام تو دولت کار کنم .امشب جواد می آد نقشه ها رو ببره تلویزیون رو هم درست می کنه . ازش پول بگیر.
- بالاخره که چی
همیشه عصبی ام می کنه ولی خیلی دوسش دارم .مدیر برنامه هام ساعت هشت ونیم می آد مادر هنوز باورش نمی شه که هر روز صبح ساعت 7 بیدار می شم. به مهماندار سپرده که صبح حتما منو چک کنه که بیدار باشم.خوشم نمی آد کسی مواظبم باشه . باید مواظب وزنم باشم نباید بیشتر از 98 کیلو بشم امروز بر عکس همیشه عسل تو صبحونه نبود فکر کنم کار آقای "فلیکس"ه ، حتما اون به "دودو" گفته این کار رو بکنه . دودو آشپز فرانسویمونه می گه تو یکی از روستا ههای اطراف پاریس به دنیا اومده بدون ژست می گه .تو ایران یا به قول رفقا ایرون این که آدم روستازاده است یا شهری خیلی مهمه .اغلب آدمای معمولی دوست دارن شهری قلمداد بشن . هر چی شهر بزرگتر، بهتر. اونا روستایی ها رو اغلب بی فرهنگ می دونند حتی به آدمهای هالو می گن دهاتی. ولی روشنفکرها برعکسند اونا حتی اگه شهری باشند دوست دارن خودشون رو روستازاده بدونند، هر چی روستا بکرتر، اصیلتر.با یه حساب سر انگشتی می شد فهمید که عامه ی مردم خواص رو داخل آدم حساب نمی کنند.
"ایرون" ! آدم رو یاد لکاته ایی می اندازه که تو اوج مستی با نیشکون مردی که تو بغلش گم شده به خودش تکونی می ده می گه،"جونی نکن!"
"ایران" خیلی بهتره .آدم دهنش بیشتر باز می شه با ایرون نمی شه خوب داد زد.
- ایرا .........ن
- درد!
- اِ ! سلام مهدی کی اومدی؟
- سلام این کله صبح چرا داد می زنی؟! داشتم می رفتم تمرین گفتم سر راه بهت بگم خانمم گفت واسه شام بیا خونه ی ما البته اگه وقت داری.
- امشب نمی تونم ،یه وقتی دیگه، باید واسه مصاحبه شب برم باشگاه
- خداییش علی توی دو سال چه جوری تونستی به این جا برسی
- مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
امیدوارم نگه خفه شو ، خوشم نمی آد.تازه وقتی یه شعری به این قشنگی خونده می شه اصلا نباید به خاطر خوندنش تنبیه بشی.اصلا خوشم نمی آد،آدم جدی جدی سعی می کنه حس خفگی رو تو گلوش امتحان کنه
- خفه شو بابا ! شاعر شده واسه من
مهدی زود رفت .مصاحبه بد نبود.همشون اذعان کردند من باید فصل بعد هم تو تیم بمونم تا این تیم بتونه دوباره وضعیت خوبی تو جدول پیدا کنه .اون دختره خبرنگار هم اومده بود .حتما می رم فرانسه یاد بگیرم می خوام باهاش حرف بزنم .هر کی جای من بود هر دختری رو تحویل نمی گرفت ولی من از دانشگاه یاد گرفتم که هر دختری رو حداقل 5 ثانیه چشم تو چشم شم .عادت بدیه .باید بهش بگم هیچ منظوری ندارم دردسر می شه.
-
- سلام خانوم
-
- نه
-
- بازی بعدی شاید
-
- نه ، نه ....
-
- گفتم خانوم نه ، فکر نمی کنم به خاطر یه بازی که نباشم اتفاق ناگواری برای تیم بیفته .آقای "پیت" خودشون خواستن این بازی رو من استراحت کنم.
-
- شما زیادی به فکر ایشونید .فوقش اینه که با همسرشون دعواشون می شه.
خیلی بلند و از ته دل می خندن،انگار سالهاست نخندیدن کوچکترین حرفی که به نظر خنده دار می آد منفجرشون می کنه .نمی دونم کجای دعوای این دو نفر اینقدر خنده داره . واقعا نمی دونم، شاید با خندیدن حس می کنند بیشتر زنده اند.
چراغا رو خاموش کردم .کانال 3 بهتر شد .همه دارن می رن تو زمین .جواد نقشه ها رو برد.200 تومن برای یه هفته بد نیست . یه چند تایی دیگه هم کار دارم فعلا که می چرخه. بازی شروع شد .دوست داشتم جای رحیمی بودم .امروز همه ی مصاحبه اش رو دیدم .اون امروز بازی نمی کنه.فردا زود باید پاشم خیلی دوست داشتم جای رحیمی باشم .فکر کنم من تو پنجاه شصت سالگی مهندس درست و حسابی شم ولی اون هنوز 24 سالشه به بهترین جایی که می خواسته رسیده .باید کمتر سیگار بکشم .صبحها وقتی بیدار می شم ،نفسم بالا نمی آد.
اردی بهشت 85
هزار شب و شبی
هزار پریزاد و من
رخّامهای زرد
گلهای عنبرین
ازدور سیاهی ای پیداست
سردابی است
که کودکان گرسنه ای
در پایان پله ها
انتظار اجساد زنده ی
زنان بیوه را
مردان بیوه را
می کشند.
□
محسنات السماء !
هو ! هو !
تمامی اجرام گیتی از دورترین کهکشان،
شنهای ساحل نزدیکترین رود
و جن های نگهبان گنج شدّاد،
به تعدادشان
کنیزکانی به خدمت دارم
و شرا می کنم انگبین سبز را
به پوستین سموری
و برادران سگم را
تازیانه می زنم
خوراک می خورانم
تازیانه می زنم
پوشاک می پوشانم.
□
نقوش بدیمن خوابی عجیب
چراغهای روزنمای کلک سلطانی در شب
در تک تک شبها
نجّارها تا خدا به اندازه ی یک میخ فاصله دارند.
چه بیگاه زنی شوی کرده است؟
چه عاشقانه کودکی را جز کودک شو ، می خواهد؟
شیخ الاسلام را خبر کنید!
□
عود می زنم به هزار راه و راهی می زنم
در مجلس بز م دختران لیمو پستان
که همه ی انظار محو حریرهای تنشان
و نیک می دانم که ملکه ی آبها
- آنکه نکوتر می رقصد-
تنها مرا بر می گزیند
به همسری!
به همسنگی!
به هم آوایی!
آنگونه که اگر به تعداد تک تک شبها
به قرض خباز گذر
برایش فقط نان و گِل تهیّه کنم
راضی شود به آنکه مجدداً فرشهایم را تعویص کنم.
نبوتی نامی اینها را گفته است.
□
هزار شب نگاه می کردم از روزنه ی کوچک دربهای بلند
به انتظار تو!
تا شبی تو را در آغوش بگیرم و بخوابیم.
"
بنگ تهیّه کنید!
بنگ تهیّه کنید!
جعفر می خواهد کسی را برای بیست و چهار ساعت،
تا عطسه ای ،
بخواباند.
"
□
در خاطرات مردم این شهر
جز پرستش رنگ کبود نیست،
صبر می کنیم
تا بیاموزند گرمابه چیست ؟
و آهک و زرنیخ را برای چه به پوست می مالند؟
و چگونه می شود تنها به بیان دو کلمه ی مقدس
بسیار قلعه ها فتح کرد
و با شمشیر.
□
عود می زنم به هزار راه با دلی پر درد
می خندم به ابوالحسن بصره ای،
بسیار بی استعداد بود
باور نداشت عود صدای بسیار حزینی دارد
تنها راههای شادی را می نواخت.
□
قصری بنا کرده ام
که رنگ چشمهای زیبایت را در دیوارهایش از دور تشخیص دهم
سقفهایش آویزان از ستونهای سبز
تمام ساکنینش سنگ
جای آینه الماس ، صیقل داده ام
باغی دارد در پشت
که حوضهایش پر از ماهیهای عاشق است
و هر حدوداً سه سال
پنج پرنده ی زیبا رو
به صورت باکره هایی عور،
در آن شنا می کنند
و معشوق واقع می شوند.
□
در آغوشت گرفتم شبی و هزاران شب
تا آنکه خوبیها را بر هم می زند
و جداییها را پی می افکند
بر ما بتازید
; سبحان من لا یموت!
□
تو در اغلب شبها کودکی را در شکم حامله بودی
و هر شب ، در تک تک شبها ،
هراس داشتی مبادا که صبح ، خورشید را نبینی
پس دو گونه زاییدی
طبیعتی را
همه ی طبیعت را.
فروردین 87
اززلفای پا فیلیش خوشم می آد.بعضی وقتها منشی می شه، چون خانمها زود باید برن و کار اغلب تا شب طول می کشه .
جای زن شب کجاست ؟ تو خونه .و جای مرد؟ به خیلی چیزا بستگی داره.
یه جورایی شبیه به خواننده های انگلیسی دهه هفتاده، ولی چیز زیادی نیست.
-”رو پشت بوم نرو دوربین داره”
رو پشت بوم نمی رم دوربین داره .رو پشت بوم نمی رم،چرا برم؟ چرا باید روی بوم برم ؟ چون دوربین داره.امروز روز آرومی نیست.اغلب اوقات همه چیز داره می چرخه.رو پشت بوم نمی رم از پله ها نمی شه مستقیم رفت پایین ،چون چوبی نیست.بعضی وقتها باید بپیچم دوباره برم پایین بپیچم دوباره برم پایین دوست دارم این کار رو.و خوشبختانه پله هاش زیاده .کاش می شد همه ی روز از پله ها برم پایین بپیچم برم پایین بپیچیدم برم پایین .
-”سلام”
-”سلام”
بپیچم برم پایین – دوباره با آسانسور بیام بالا.
-”سلام”
-”سلام”
از این به بعد سر تکون می دم اینا وقت آدم رو می گیرند.
-”سلام”
-”سلام”
آسانسور طبقه ی هشت ، پانزده ، بیست و پنج و بالاخره بیست و شش ،چون مدیر عامل اونجاست وای می ایسته .خیلی وقتها به خودم می گم من از یک کارگر مشکوک ترم و الا می تونستم برم رو پشت بوم .خوبه که من مشکوکم.
چند بار سلام می کنی آقای عزیز! تو یه روز چند بار سلام می کنند .چند بار !
اگر می شد که با صدای بلند اینا رو به این مرتیکه بگم کمی خنک می شدم.
“آقای مهندس چرا سیستم من بالا نمی آد؟”
خیلی خوب چون دختری برات درستش می کنم ولی همین یه بار دفعات دیگه یه چیزایی هم می خوام .
-”ببخشید می تونم بشینم “
و اینکه چرا تو هم نمی تونی بشینی حرصم رو در می آره. مانیتور - شرکت خودروسازی و ابزار آلات سنگین 134-789 سری ب- شبیه تابلوهای بزرگراه ، سفید تو پس زمینه ی سبز ، LG
چراغش چرا خاموشه ؟! زنیکه فکر کرده من خرم ،فکر کرده نمی فهمم،
شوخیت گرفته آبجی ! ما خودمون قورباغه رنگ می کنیم جای قناری می فرو شیم. چیز دیگه ای می خوای راست حسینی بگو ، خلاص کن خودت رو .ادیپ می گیری هان .
-” مانیتور خاموشه خانم. ”
-”اِ ! دست شما درد نکنه اصلاٌ حواسم نبود .”
حتماٌ حواست پیش یه چیزی هست . یه کسی یه مطلبی یه موضوعی .
-” سلام”
-”خواهش می کنم.”
این چرا این وری رفت فقط به پنج دقیقه سیگار کشیدن ما گیر می.آقا هر وقت بخوان می تونند تشریف ببرند.
-”چطوری تو؟”
-”خودت چطوری تو؟”
نمکدون!هنوز یادم نرفته چرا حقوقت صد تومن از من بیشتر ه.
-”کجا می ری؟ اگه می ری مغازه یه ماست هم واسه من بگیر”
-”مغازه نمی رم ، دکه، سیگار بکشم”
-”چی کار کنی؟”
-”سیگار”
-”وایسا ببینم”
چه نرمی گرمی کاش جای بازوم بودم .
-”ببخشید خانم ببخشید”
-”هوی ! با توام وایسا ، بیا از پله بریم پایین ببینم چی می گی تو .مگه تو سیگار می کشی ؟ ”
-”نه”
-”تو گفتی بکشم”
-” نه بخرم”
-” واسه کی”
-”واسه آقای رئیس”
-”آهان !بله! بله! ببین چند نخ هم مارلبرو پایه بلند واسه من بگیر”
-”چند نخ؟”
-”حالا که می گیری یه پاکت ،ارزون تر در می آد.”
-”خوب ، پول بده.”
-”مگه از تنخواه شرکت نیست؟”
-”نه از جیب خودمه.”
-”آهان!خوب ،نه نمی خوام ،نگیر ،سیگار دارم ، من از پله می رم پایین.”
-”چرا مگه می ری بیرون”
-”آره می رم ماست بگیرم”
پله خوبه.پله خوبه .می رم پایین می پیچم می رم پایین بعد می پیچم . می پیچم می رم پایین
-”سلام”
-”سلام”
می پیچم می رم پایین.
-”سلام”
-”سلام” .کی با هم آشنا شدیم ما . . . آهان موقع آموزش که مجبورت کردم تا 8 شب بمونی.کاشکی پدر نداشتی یا لااقل اون شب نداشتی که نگرانت بشه و دنبالت بیاد .من آخرش نفهمیدم تو چطوری اینجا ماتیک می زنی تو شرکتی که آدم سالی به سالی یه تار مو هم نمی بینه .
هی بپیچم برم پایین، هی بپیچم برم پایین. پارکینگ ! دیگه نمی شه پیچید چون دیگه پایین تر نداریم.خوب بیا حدس بزنیم ، ماشین مدیر عامل امروز چه رنگی می تونه باشه . قرمز ، سیاه ،نوک مدادی.
-”سلام غلوم ،حالت چطوره ،چرا دراز کشیدی این وقت روز ،حالت بده.”
-”نه عمو ! نری راپرت بدی ”
-”به کی راپرت بدم مگه قراره شما همیشه سر پا وایسین؟”
-”چه می دونم به این یارو بی پدر بگو که زیر کولر صب تا شب می شینه غذا شو می زارن دهنش بعد به ما می گه همیشه باید سر و پا باشیم کسی به ماشینها دست نزنه. آخه این همه جسد تو این زندون،نگهبان می خواد چیکار،حالا می تونم بخوابم.”
-”رئیس تأسیسات؟”
-”کوش؟کجاست؟”
-”هیچ جا بابا جان .می گم منظورت اونه؟”
-”ترسیدم عمو.آره اون نره خر رو می گم. تو نمی تونی این قراضه را عوض کنی. ”
-”سوار نمی شن .نمی شه با ماشینای دیگه راحت مسافرکشی کرد.تازه من پولم کجا بود؟!”
-”تو که مهندسی پول نداری ،امثال ما هم که یالا بتونیم هر شب شام بخوریم.پس کی این وسط داره ؟! .... ”
-”بی خیال غلومی بگیر بخواب”
بارون زده .همه جا خیسه.مطمئناٌ از پل هوایی نمی رم حتی اگر زیر ماشین برم .این همه پله رو بالا رفتن ضررش بیشتر از مردنه.چه پیچی هم داره ، تنده .
پیچ داره ، اِ! پیچ داره .خوب شاید بیارزه از اون ورش بپیچم بیام پایین.ولی کاش حد اقل یه ورش آسانسور داشت ،عیب نداره تحمل می کنم.
-”سلام ،حالت خوبه می خوام باهات حرف بزنم.”
-”صدات خیلی آشناست شرمنده که نمی تونم ببینمت.من از پله بالا رفتن زیاد خوشم نمی آد.اسمت رو بگو. ”
-”آسمون”
گم شو . گم شو .چی می خوای از جونم ، پنج سال تموم یه آب خوش نذاشتی از گلوم پایین بره.من نمی تونم ببخشمت نه نمی تونم .
-”می شه وایسی”
-”باید برم ماست بگیرم.عجله دارم.بچه ها منتظرند.”
-”چشمات رو چرا باز نمی کنی؟پله هاش لیزه”
نمی تونم با تو دیگه وقت تلف کنم . هنوز چشمات بزرگه؟ دستم رو می گیری؟اَه! ابله شدم دوباره .اون حتی چشم بسته می تونه منو دیوونه کنه،اینجا چیکار می کنه ؟ اصلاٌ شوهرش کجاست ؟ باهاشه؟ بپرسم؟ نه ولش کن بابا حوصله ندارم.
-”مواظبم امری نیست؟!”
-”نه!نه! تو باید الان بپیچی . نه اون وری نه!مواظب باش،نه!”
وقتی اولین بار زدم بیخ گوشت همین جوری جیغ زدی .هیچ وقت از بارون خوشم نمی اومد.نمی خوام از پله ها بالا برم ترجیح می دم همیشه برم پایین.
-”مُرد؟”
-”نمی دونم .تو چرا آخه این همه بهش پول قرض دادی ؟”
-”مُرده فکر کنم تکون نمی خوره”
-”بریم زود بریم تا کسی ما رو ندیده. ”
-”مطمئنی مُرده؟”
-”بریم اینقدر حرف نزن، بریم.”
مرداد ۸۴
سکوت را رعایت کنیم.
حتماً سکوت را رعایت کنیم.
این گونه است که می توانیم به نظم نوینی برسیم.
جمعیت ما نسبت به جثه هامان خیلی زیاد است .
اینجا به اندازه ما ظرفیت صدا را ندارد.
غذا ندارد.
بهمن ۸۶
خواندن ، دیدن و شنیدن آثار در هنرهای مختلف از قبیل ادبیات، نقاشی و موسیقی در واقع اولین تفسیری است که مخاطب -به صورت عام- در برخورد با اثر بدست می یابد .
اگر شعر فقط به عنوان یک نوع اثر هنری قلمداد شود، شعرخوانی در واقع توسط هر کس که اتفاق بیفتد چه شاعر چه مخاطب در واقع اولین تفسیری است که از اثر بدست می رسد .از خواص شعر می توان این مقوله را بر شمرد که این تفسیر می تواند با صدای بلند - صدای قابل شنیدن - یا به صورت مطالعه ی چشمی -دیدن-صورت پذیرد . صدای قابل شنیدن شعر را به گفتار نزدیک می کند و به همین خاطر ناخودآگاه بستر تفسیر شعر را به بستر تفاسیر گفتاری و شنیداری نزدیک می کند و از این رو تمامی آنچه شعر خوانده می شود به صورت موجه یا غیر موجه دارای تفاسیری می شود.همچنین خواندن چشمی شعر- دیدن شعر - نیز تفسیر ی چشمی لغات دیده شده است که در واقع در اینجا خوانشی بدون صدا اتفاق می افتد.اغلب مطالعه شعر در واقع بر حسب عادت جمعی از نوع دوم است یعنی اینکه ،همانطور که ما همیشه به صورت چشمی همه چیز را مطالعه می کنیم شعر را نیز مطالعه می کنیم.
آیا می توان هر شعری را با هر نوع خوانشی - صدادار و بی صدا -خواند .و چقدر ما در این مقوله آزادیم؟
(شعر و آواز- نوعی خوانش صدادار - مقوله ی بسیار پیچیده ی در موسیقی (هر نوع موسیقی)است.حتی موسقی بی کلام که می توان سکوت گفتار انسانی را به عنوان نبود تمام اشعار گفته شده و نشده دانست که این خود نوعی خوانش است.)
در واقع خواندن شعر یا در واقع تفسیر اولیه ی آن به دو گونه صورت نمی پذیرد در هر دو صورت چه صدادار چه بی صدا اگر کلمات شنیده شده در گوش مخاطب را به عنوان مقصد نهایی و بیان کلمات به عنوان اجزای شعر را توسط خواننده ،مبدا فرض کنیم فقط یک نوع ارتباط در شعر وجود دارد که در شکل صدادار شاهد استفاده از گوش به عنوان واسطه مغزی هستیم که سخنوری در شعر در این بستر جاری است و در شکل بی صدا با استفاده از چشم این اتفاق می افتد ، البته اگر مخاطب همزمانی که خواننده شعر را می خواند از روی یک نسخه از آن در حال مطالعه چشمی باشد یا آنکه خود با صدای بلند بخواند در واقع هر دوی آن اشکال سعی می شود که همزمان اتفاق افتدکه با توجه به اینکه مرکز درک دیداری با شنیداری متفاوت است این دو شکل را می توان متمایز شمرد.
مثلا شعر برای یک انسان بی سواد یا یک انسان کور هیچگاه نمی تواند از راهی جز گفتار قابل خوانده شدن باشد و هیچ شعری برای یک انسان ناشنوا نمی تواند ابزار سخنوری را مورد استفاده قرار دهد.
شاعر باید برای شعر امکان سنجی کند که آیا شعر او قابل خواندن - صدادار- است؟یا آنکه چه تمهیدی برای خوانش دیداری شعر در نظر گرفته است ؟و یا آنکه آیا این مساله را می توان به طور کل در نظر نگرفت و شعر را ورای بستر دیدار و شنیدار نگاشت؟
ما چه بخواهیم و چه نخواهیم حروف و کلمات زاییده ی نمادها هستند و نمادها از تصاویر به وجود می آیند و تصاویر در ذهن ما نقشپذیری متنوعی دارند
وچه به خواهیم و چه نخواهیم بیان کلمات شعر نیز چون پس از گفتاری که معمولا شعر نیست می آید( مثلا گفتار زیر
لطفا آقا / خانم .... تشریف بیاورند و شعرشان را به خوانند)
دارای فضای خاطره ی ذهنی ما از شنیدن کلمات در گذشته است که این خود دارای تنوعی به اندازه ی تک تک آدمهاست که خود تفاسیر مختلفی را ایجاب می کند.
ما می توانیم بخواهیم که شعری فقط دیده شود و بدانیم که این شعر را نمی توان با صدای بلند خواند چون در واقع شکل هدف شما از شعر دنبال کردن دیداری یک نوشته است نه چیزی بیشتر همچنان که اگر شعری را می خواهیم که با صدای بلند خوانده شود حتما باید فضای گفتاری موجود در حیطه مخاطبان را باید در نظر داشته و از آن در گفتن شعر استفاده جست و ترکیب این دو نوع شعر را نیز می باید در شعر در نظر گرفت .
آیا شعر حتما باید خوانده شود؟
تنها نگاشتن شعر کافی است؟
ما هیچ وقت نمی توانیم جوابی به جز آری به این سوال که آیا باید نقاشی دیده شود؟ و یا آیا باید موسیقی شنیده شود؟ داشته باشیم.
بسیار اتفاق افتاده که شعری را شنیده ایم و اطمینان داشته ایم که دیدن شعر مرا به تفسیری چه بسا کاملا متضاد حتی با شاعر دست دهد
گاه می توان شعر را به کاغذ دوخت و خواننده را به تماشای یک نقاشی مدرن برد که فقط از ابزار یک سری حروف با قرار دادی بدین صورت که مثلا خطوط باید زیر هم باشند و برای درک نقاشی ساخته شده توسط جملات می باید از بستر زبان شعر بهره جست استفاده کرده است البته مطمئنا در اینجا باید تفاوت نقاشی و نوشتار حفظ شود زیرا که در غیر این صورت عملا اختلاط این دو مقوله نوع دیگری هنر خواهد بود که ازین بحث خارج است .
و همچنین می توان شعری را به صورت سخنرانیی هدفمند مورد استفاده قرار داد.که مخاطبانی را با سخنانی شنیدنی مشغول می کند.شنیدنی که ما را می تواند به خاطر قدرت بیان خواننده ای که الزاما خود شاعر نیست و همچنین قدرت شعر ما را با دورترن اسطوره های ناخودآکاه ذهنی و یا زیباترین توصیفات شنیداری به لذت برساند.