ای کاش زمین وارونه بود!
ای کاش اتاق وارونه بود!
ای کاش همه ی بازجوها وارونه بودند
تا تو آویزان از پا ، هنوز ایستاده باشی.
20 مرداد 1388
در تو فرو می روم تخت.
بارگاه کاخهای خوابهای من.
تو را دوست دارم !
تمام قد در آغوشم می گیری .
بر تو تمام می کنم تاریخهایم را
با تو تمام می کنم هرچه از سرم گذشته
دشت سبز!
کوه بلند!
مرد قوی!
قلمرو فروانروایی من بر هستی.
غلت من در لذت و هراسها.
کنارت می آیم
با دانایی به گریز صیحگاهی
به جهنم!
به آنچه تو نیستی
می خواهمت بیش از آن چه چای شیرین را می خواهم
و انسانهای بیدار را
چند بار با تو تا ماه پریده ام.
چند بار با خورشید بر سر تاجش گلاویز شده ام.
تو قایل ستایشی.
گور پرامید.
17 خرداد 1388
تند می دوی
که تند بدود در ازای تو
که تند می دوی از کنار پیرزنی
مادربزرگت؟!
"چقدر من کندم
چقدر تند می دود
دخترم
عمرم"
ماشین گشت واستاد من بی اختیار دویدم .تو اون لحظه مطمئنم که هیچ چیزی همرام نبود که بتونه باعث مشکلی برام بشه .حدود 12 شب ، داشتم حوالی خونه قدم می زدم .شاید تنها چیزی که بود عضویت تو انجمن بود ، انجمن ترک ، البته فقط برای ترک آدما اونجا انجمن نمی کردند .خیلی ها اونجا آدمهای واقعا مهمی بودند.
- "ببین باربد! من و تو دوستیم درست ، ولی من نمی تونم بهت رک نگم که تو این کار آدم به درد بخوری نیستی .درسته خیلی وقتها تشویقت می کنم ولی هر تشویقی عاقلانه نیست."
- "بی خیال خودتو بیشتر از این گه نکن ، فکر کردی خودت کی هستی"
- "هیچی ولی لاشخور هم نیستم"
من با هیچکس دعوا نمی کنم ولی شرایط عوض شده ، خیلی از بچه های انجمن از دست رفتن . نمی تونم نوع تفکر انجمن رو مقابل خیلی ها شکست خورده ببینم به صرف در نظر گرفتن تعارفاتی که تو شخصیت خیلی از ماها هست .
انجمن جایی نیست کافیه دهنتو باز کنی تا معلوم بشه هستی یا نیستی .
با این که تعداد زیادی دوست اونجا دارم ولی به ندرت بیرون می بینمشون اغلب آدمهای اطرافم غیر انجمنی اند .
تا خونه فاصله ی زیادی نداشتم که صدای ایست مجبور به ایستادنم کرد . برگشتم.
- "جناب آقای حسینی من نمی تونم کار شما رو بکنم پولش رو شما بذاری تو جیبت.حداقل طبق قرارداد عمل کن"
- "ببین بچه!" ...
ناک اوت می شم وقتی آمرانه باهام حرف می زنن.البته نهایتا زیر بار هیچ حرفی نمی رم ولی تقریبا ده برابر اون چیزی که باید عایدم بشه ضرر روحی - مالی می کنم.
من آدم موفقی تو کارم هستم ولی موفقیت تو بعضی حرفه ها به معنای پولدار بودن نیست
.. "من تو رو به اینجا رسوندم"
- "کجا جناب حسینی . من با هزار تا قرض و قوله اومدم رو جنازه ی پروژه های شما . اونوقت می گین من تو رو به اینجا رسوندم من دیگه نمی تونم به خاطر چندرغاز پول شما که با هزار تا منت به دست آدم می رسه و آدم نمی دونه به کجاش بزنه ،حرفهای بی منطق شما رو قبول کنم یا طبق قرارداد عمل می کنین یا من هم پشتیبانی نمی دم"
گوشی رو گذاشتم من خیلی کم دعوا می کنم .نمی خوام با کسی بحث کنم همیشه به شعور دیگران اعتماد می کنم و این دقیقا چیزی که داره انجمن رو از بین می بره
خیلی باهام بدرفتاری شد .مث جانی ها گشتنم .ازم پرسیدن واسه چی دویدی؟گفتم هیچی یهو یه چیزی یادم اومد .هر دوشون با تعجب بهم نگاه می کردند و با شک.
ازشون خداحافظی کردم البته تعارف کردم بیان خونه ولی خوب پلیس بودن نمی اومدن.
وقتی مطمئن شدن با کلیدی که تو دستم بود در باز شد خیلی سریع رفتن . مث اینکه ناراحت شده باشن یا اینکه بخوان توهینی کرده باشن یا اینکه ضایع شده باشن که نیم ساعت بی خود دنبال من دویدن .در رو بستم و قفل کردم .
تو تاریکی من هیچ وقت مشکلی ندارم ، کم پیش می آد به چیزی بخورم برعکس روشنایی که با خودم هم برخورد می کنم .گاهی تو نور به جاهایی از دیوار می خورم که اصلا نمی شه حتی به صورت ارادی بهش خورد.هنوزم خوابم نمی بره وقتی از خودم راضی نیستم باید مطالعه کنم همیشه راه درستی بوده. هر چند این کار رو الان نمی تونم انجام بدم چراغ مطالعه سوخته و سوگل به نور خیلی حساسه، به اسمش هم همین طور.
بارها شده از تو دستشویی یه بار نه خیلی بلند گفتم سوگل و اون بیدار شده و از رختخواب در اومده .خیلی برام این قضیه جالبه.
یاشار هم همین طور بود کافی بود اسمش رو بگی حتی وسط یه جمله از خواب هفت پادشاه پا می شد و می نشست .من و فردین خیلی اذیتش می کردیم نمی ذاشتیم بخوابه . بی خودی اسمش رو می آوردیم و راجع بهش حرف می زدیم
-"فردین جون "
-"جون خواهر"
-"یاشار خوابیده؟"
پا می شد می دید خبری نیست می خوابید . می خندیدیم.
ده دقیقه بعد.
-"من نمی فهمم این دختر خاله چرا همش سراغ این رو می گرفت؟!"
-"چی می گفت؟"
-"هیچی بابا می گه چرا بهش محل نمی ذاره"
-"بابا این هر کسی رو دوست نداره.آدم حسابیه .من خودم ده بار دیدم دخترها بهش شماره دادن انداخته دور"
-"کی؟"
-"یاشار دیگه "
-"نه"
پا می شد می نشست هر دو مون رو نگاه می کرد . می دونست که نمی تونه چیزی رو ثابت کنه. هر چند فردا یه جورایی تلافی می کرد .تا وقتی من و فردین بخوابیم پنج شش باری بیدارش می کردیم .
پیش تر ها با پسر دایی هام خیلی دوست بودیم .تو فامیل مادری ما یه دختر هم نبود تا اینکه مامان بزرگ تو سن 58 سالگی حامله شد ودختر به دنیا آورد. البته همونجا تو زایشگاه مرد ولی خوب دختر بود دیگه، به جز مامان بزرگ همه خوشحال بودن .
امروز رو خوب گذروندم .از این که دو تا دشمن واسه خودم دست و پا کردم ناراضی نیستم.حوصله ندارم کل وقتم رو به این صرف کنم که چرا اینجوری نکردم چرا اونجوری کردم.
اردیبهشت 88
بین جلگه و کوه
مردابی مانده، مه آلود
و بوی تعفنی
در میان ، جاگیوه ای است موهوم
کسی لنگ ،
پریده است،
افتاده است،
سکندری خورده همه را
" ازکوه بالا می رویم آویزان از ما گاوهایمان، "
هنوز صدای پا می آید
" در دشتها زیر چادرهایمان پیش پادشاهمان و اسبها می خوابیم
می رویم جایی که علف رشد کرده است "
بین کوه و جلگه ،
کوهستان،
جنگل
- خورشید برای همه یکسان نمی تابد -
" روزی کلاه هایمان را سوراخ کردند
تفنگ خریدیم،
با اسبهایمان و تفنگ "
دریا هرگز نمی خواست تنگ، در آغوشش بگیرد
هنوز هم نمی خواهد.
بین دریا و کوه ،
کویر ،
تپه های ماهوری
" جشن می گرفتیم گاهی
جز شهناز هیچ کس نمی شنوید. "
سایه سبزی هر جا افتاده است،
گاهی افشره ی سفیدی،
نمک،
برف،
گاه فشار طاقت فرسای زردی
کویر
" عزا می گرفتیم گاهی
جز شهناز هیچ کس نمی شنوید."
سوراخ های درازی کنده اند،
غار،
صدا می پیچد
"نه که گمان کنید چیزی می خواهیم ، نه!
تنها می خواهیم بگوییم
ما هم زنده ایم
مثل اسبها
و خورشیدی ، که بر همه یکسان می تابد
و ماهی که هر شب با دریا ها وزنه می زند.
نه که بتوانید چیزی به ما بدهید ، نه
تنها به ما بگویید شما چگونه می توانید روزها را خوشایند بگذرانید
و شبها آسوده بخوابید."
شهریور 87
همچون شاخه ی پیچکی،
از هر جا که مرا ببری
به راه دیگری می روم.
سرم را بزنی،
سینه ام را می شکافم ،
دستهایم را باز می کنم،
به راه دیگری می روم.
بگذار رشد کنم،
پهن شوم ،
تا انتهای آنتن ها،
روی دیوارها.
مهر 87
تنها به خاطر اینکه مانند من نبود
تأییدم نمی کرد
کشتمش!
به هورای هزاران نفر در میدان شهر.
"مرگ بادا !
درد بادا !
باد بادا !"
ما درختانی بی ریشه اییم.
ما درختانی بی ریشه اییم.
تیر ۸۶
به دنبال گورخری می دویدیم،
هرکدام سنگی بر دست چوبی در دست،
تا لای دندانهای نوجوان
کف دست مادر پیرمان
و تا همه جای کودکی که در غار زندگی می کردیم با آنها،
اثر سرخ سیری بماند.
من بزرگ شده ام ،
گاهی با اجدادمان به شکار می روم.
خرداد ۸۶
- امسال 24 سالت تموم می شه ، هنوز به فکر یه کار خوب و درس درمون نیستی ! کی می خوای یه فکری بکنی به حال خودت؟
هنوز صداش تو گوشمه خیلی وقته که صداش رو نشنیدم ، یعنی از هفته ی پیش تا حالا . باشگاه هزینه ی تلفن به هر جا رو تقبل می کنه ولی فکر کنم اینجوری بهتره حداقل تا 2 سال دیگه باید این وضعیت رو تحمل کنه .بهتره به دوریم عادت کنه .
- نون گرفتی
- نه باید امروز برم شرکت
- خوب ! خوب ! غذا می بری با خودت؟
- نه زود بر می گردم.
کفشام همیشه اولین چیزیه که منو یاد بدبختیهام می اندازه
- علی جان می دونم تو هر کاری از دستت بر می آد انجام می دی مادر . ولی کدوم دختریه که باورش بشه می شه تو خونه نقشه کشید پول درآورد، یعنی من "نوه ام" رو نبینم.
- گریه نکن مامان
- یه کار دولتی یه کاری که آینده داشته باشه
- مامان! الان همه کارهای دولتی رو دارن خصوصی می کنند ، تازه من اصلا نمی خوام تو دولت کار کنم .امشب جواد می آد نقشه ها رو ببره تلویزیون رو هم درست می کنه . ازش پول بگیر.
- بالاخره که چی
همیشه عصبی ام می کنه ولی خیلی دوسش دارم .مدیر برنامه هام ساعت هشت ونیم می آد مادر هنوز باورش نمی شه که هر روز صبح ساعت 7 بیدار می شم. به مهماندار سپرده که صبح حتما منو چک کنه که بیدار باشم.خوشم نمی آد کسی مواظبم باشه . باید مواظب وزنم باشم نباید بیشتر از 98 کیلو بشم امروز بر عکس همیشه عسل تو صبحونه نبود فکر کنم کار آقای "فلیکس"ه ، حتما اون به "دودو" گفته این کار رو بکنه . دودو آشپز فرانسویمونه می گه تو یکی از روستا ههای اطراف پاریس به دنیا اومده بدون ژست می گه .تو ایران یا به قول رفقا ایرون این که آدم روستازاده است یا شهری خیلی مهمه .اغلب آدمای معمولی دوست دارن شهری قلمداد بشن . هر چی شهر بزرگتر، بهتر. اونا روستایی ها رو اغلب بی فرهنگ می دونند حتی به آدمهای هالو می گن دهاتی. ولی روشنفکرها برعکسند اونا حتی اگه شهری باشند دوست دارن خودشون رو روستازاده بدونند، هر چی روستا بکرتر، اصیلتر.با یه حساب سر انگشتی می شد فهمید که عامه ی مردم خواص رو داخل آدم حساب نمی کنند.
"ایرون" ! آدم رو یاد لکاته ایی می اندازه که تو اوج مستی با نیشکون مردی که تو بغلش گم شده به خودش تکونی می ده می گه،"جونی نکن!"
"ایران" خیلی بهتره .آدم دهنش بیشتر باز می شه با ایرون نمی شه خوب داد زد.
- ایرا .........ن
- درد!
- اِ ! سلام مهدی کی اومدی؟
- سلام این کله صبح چرا داد می زنی؟! داشتم می رفتم تمرین گفتم سر راه بهت بگم خانمم گفت واسه شام بیا خونه ی ما البته اگه وقت داری.
- امشب نمی تونم ،یه وقتی دیگه، باید واسه مصاحبه شب برم باشگاه
- خداییش علی توی دو سال چه جوری تونستی به این جا برسی
- مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
امیدوارم نگه خفه شو ، خوشم نمی آد.تازه وقتی یه شعری به این قشنگی خونده می شه اصلا نباید به خاطر خوندنش تنبیه بشی.اصلا خوشم نمی آد،آدم جدی جدی سعی می کنه حس خفگی رو تو گلوش امتحان کنه
- خفه شو بابا ! شاعر شده واسه من
مهدی زود رفت .مصاحبه بد نبود.همشون اذعان کردند من باید فصل بعد هم تو تیم بمونم تا این تیم بتونه دوباره وضعیت خوبی تو جدول پیدا کنه .اون دختره خبرنگار هم اومده بود .حتما می رم فرانسه یاد بگیرم می خوام باهاش حرف بزنم .هر کی جای من بود هر دختری رو تحویل نمی گرفت ولی من از دانشگاه یاد گرفتم که هر دختری رو حداقل 5 ثانیه چشم تو چشم شم .عادت بدیه .باید بهش بگم هیچ منظوری ندارم دردسر می شه.
-
- سلام خانوم
-
- نه
-
- بازی بعدی شاید
-
- نه ، نه ....
-
- گفتم خانوم نه ، فکر نمی کنم به خاطر یه بازی که نباشم اتفاق ناگواری برای تیم بیفته .آقای "پیت" خودشون خواستن این بازی رو من استراحت کنم.
-
- شما زیادی به فکر ایشونید .فوقش اینه که با همسرشون دعواشون می شه.
خیلی بلند و از ته دل می خندن،انگار سالهاست نخندیدن کوچکترین حرفی که به نظر خنده دار می آد منفجرشون می کنه .نمی دونم کجای دعوای این دو نفر اینقدر خنده داره . واقعا نمی دونم، شاید با خندیدن حس می کنند بیشتر زنده اند.
چراغا رو خاموش کردم .کانال 3 بهتر شد .همه دارن می رن تو زمین .جواد نقشه ها رو برد.200 تومن برای یه هفته بد نیست . یه چند تایی دیگه هم کار دارم فعلا که می چرخه. بازی شروع شد .دوست داشتم جای رحیمی بودم .امروز همه ی مصاحبه اش رو دیدم .اون امروز بازی نمی کنه.فردا زود باید پاشم خیلی دوست داشتم جای رحیمی باشم .فکر کنم من تو پنجاه شصت سالگی مهندس درست و حسابی شم ولی اون هنوز 24 سالشه به بهترین جایی که می خواسته رسیده .باید کمتر سیگار بکشم .صبحها وقتی بیدار می شم ،نفسم بالا نمی آد.
اردی بهشت 85