آقا بیا بشین!
دندان مرد بی نوای اسیری ،
کاندر خلال باغ خویش قدم می زد،
تو ،برای چه کشیدی ؟
سخن بگو!
فرض اینکه او ، به شکلی دگر اندیشه می کند
یا آنکه او به چراغی دگر،
در تار شب،
فیل ستبر را ور انداز می کند.
خون از دماغ او
انگشت پای او
یا ناخنش
دستان تو
کفشت
لگد چرا؟
گیرم که لاف می زند او
هشدار آن که دگر نیست در منتهای هیچ کویری پلنگ،
در دشت شیر
یا بیم سبز او از دار مرگ بی گناه کودک خردی،
ناخواسته پدرش را - کم خرد- خونی نموده و
ای وای فرار کرده و رفته است.
بیچاره مادرش به چه جرمی
باید، پی سوز سرد را ،منتظر نگاه بدارد به در
حرفی بزن!
دستان او،
نه بالهای شکسته بسته ی انسان - چون تویی-
تاب فشار بی خود چوبی که می زنی
آخر برای چه؟
سیال خون تو ،رنگین تر است؟
پستان شیر مادر تو ،جور دیگر است؟
آبان ۸۶
-های قاضی القضات!
پول!
پول!
مرکب به صمیمی ترین جهت چرخید.
گهواره از نشانه ی امید تهی شد،
و آخرین چراغ توسط اولین صدا خاموش گشت.
-های قاضی القضات!
پول!
پول!
وز وز سوزناک باد از نزدیکترین جای به انشاء گاه طبیعت
هُرِّی گذشت.
خنده از لبان گلی جوشید
و سیاه سیاه شب شروع می شد.
مردی کنار پنجره نشست
و به دورترین جایی که انطباق اجازه می داد
می نگریست.
خیره می شد.
می نگریست.
خیره می شد.
می نگریست.
-های قاضی القضات !
من مستحقم به من کمک کنید!
فرهاد جان!
پسرم!
وقتی بزرگ شدی ، باید تاهمیشه درس بخوانی.
من خرج تو را می دهم.این همه زحمت می کشم.
برای اینکه تو درس بخوانی و برای خودت کسی بشوی.
پس درست را بخوان و هیچ کار دیگری هم نکن.
فرهاد جان!
تو برای عاشق شدن هنوز آنقدر بزرگ نشده ای.
قربان تو
پدرت رستم
از سیخ سیخ نگاه دخترکی
که پیش از آنکه در لجن سیاه شود
درست به اندازه ی تمام ماه سفید بود....
یا اینکه او اشتباه می کرد...
سیخ سیخ ...
یا اینکه او اشتباه می کرد...
-های قاضی القضات
آیا تو تنها آموخته ای کفتارها را از لاشه سیر کنی؟
توجه
توجه
برادران وخواهران گرامی!
تمام شما بوی بد اسپرم می دهید.
هم شما همیشه آقایان،
هم شما خواهران محترم
و هم من.
لطفاً بعد از هر عمل خوشایندی استحمام کنید.
و احتراماً به عرض می رساند که در کثافت نغلطید.
مگر شما به اندازه ی کافی لباس کثیف نکرده اید؟
پدر گفت: نه.
مادر گفت : ای کاش!
برادر گفت: در زندگی چیزهایی هست که ما نمی دانیم.
خواهر گفت:
بخند عزیزم بخند. من در هر گذر از خیابان دستت را می گیرم
و تا آن طرف خیابان با کمال میل به تو اعتماد می کنم.
-های قاضی القضات !
پول!
پول!
آرام باش زن!
آرام باش!
تحمل کن!
عرق نریز!
به دنیا خواهد آمد
کودکی
و پدرش از کنار پنجره
به دورترین نقطه ای که انطباق اجازه می دهد
می نگرد
-های قاضی القضات!
تو!
تو!
توجیه بزرگی است
عدالت!
نامی به اندازه ی تمامی بلاهت ها
ویا تیری که پرش زیر ناف کسی را قلقلک می دهد
و نوک تیزش چشم یکی را می خراشد.
بله
آری
بله
با همین خشونت
می خراشد
با تمام اصراری که می شود بر "خ" کرد
و خلط چرکینی را بعد از سالها
سیگار روی سیگار روی سیگار کشیدن
تف کرد به زمین
و دقیقاً از همین نقطه نفرت ایجاد می شود
و کنار همین درخت سیاه است
( پنج متر آن طرفتر ،
نرسیده به آن تپه که می باست عموی هملت کشته می شد
با همین دستها
با همین دستها )
که نفرت ایجاد می شود.
نه خیر
نه
هرگز
اصلاً چه کسی گفته است
مردی مثلاً چراغی در راهی روشن کرده
یا کسی برای این مطلب کشته شده
و یا آن که
کسی ایده ای دارد،
صحبتی کرده اند،
نظریه ای هست.
اصلاً این طور نیست
اصلاً این طور نیست.
نه
مرداد ۸۵
- آقایان وکلا گوش کنید.
- خواهش می کنم.
- رجال محترم گوش کنند.
تق!
تق!
- نزن لا مصب نزن!
می شد صدای وق وق بچه را شنید.
مرد را هل داد،دست زنش را گرفت از جوغ در آورد.
موهایش بیرون بود.
شهریور ۸۶
شاید مهمترین مساله ای که هر زبانی با آن روبروست تغییر همیشگی آن زبان است.البته بررسی زبان به تنهایی و بدون در نظر گرفتن دیگر عوامل فرهنگی کار دقیقی نیست.ولی به هر حال مساله زبان آنقدر جامع است که بسیاری از قضایا را پوشش می دهد.فیلم ،نقاشی، نمایش ،موسیقی ، رسم الخط و دیگر عوامل فرهنگی رابطه تنگاتنگی با زبان دارند.
زبان پویا زبانی تاثیر ناپذیر نیست چون به هر حال با ارتباطی که حمالهای زبان که همان انسانها باشند با یکدیگر دارند نمی توان جلوی تغییر در زبان را گرفت و البته این از محاسن زبان به عنوان تنها راه ارتباطی بین انسانهاست که مثلا کسی با زبان الف می تواند با تغییراتی در لحن و گاهی ساختار با شخصی با زبان ب در بستر زبانی که شامل هر دو زبان می شود ارتباط برقرار کند ولی گاهی این ارتباط آنقدر پیش می رود که عملا باعث حذف یکی از زبانها می شود ،مثل اتفاقی که برای رسم الخط ایرانی افتاده است که عملا رسم الخطی عربی است -رسم الخط در واقع نماینده واژه هایی است که در زبان بکار می روند و عملا از زبان جدا نیست و به طور خلاصه می توان آنرا زبان نوشتاری نامید-
حذف یکی از زبانها نیز می تواند توجیه پذیر باشد اگر زبان از بین رفته نتوانسته باشد نیازهای فرهنگی حال و یا در پیش روی میزبانهایش را بر آورده کند ولی در بسیاری مواقع این حذف با فشارهای از قبیل اقتصادی یا سیاسی یا فشارهایی که در وهله اول به نظر می رسد ارتباط مستقیم با زبان ندارند اتفاق می افتد.
مثال قضیه را در موسیقی به عنوان زبان آهنگین می توان به خوبی مشاهده کرد .موسیقی ایرانی کم از موسیقی که ما به عنوان موسیقی غرب می شناسیم ندارد که با بررسی درست تر دیده می شود که تعداد گامها - گام به عنوان پایه موسیقی- در موسیقی ایرانی از موسیقی غربی بیشتر است ولی تنها به علت اینکه موسیقی غرب آسانتر شنود می شود طرفداران بیشتر و بالطبع بقای بیشتر چه از نظر حجم شنوندگان و چه از نظر اینکه این موسیقی کیفیت بهتری پیدا می کند زیرا در معرض آزمون و خطای بیشتری است شاهد حذف آرام موسیقی ایرانی هستیم. مقصر در اینجا خود موسیقی نیست بلکه کم ارایه دادن و کم بررسی شدن به علت کمبود رسانه های آن است و به همین خاطر این موسیقی آرام آرام دچار رکود می شود و در آتیه نه چندان دور به فراموشی سپرده می شود و مثل درنای سیبری در معرض انقراض قرار می گیرد.
البته نمی توان تمام بهانه ها را خارج از زبان جستجو کرد .انقراض ها چه بسا عللی در خود زبان هم داشته باشد عواملی مثل چگونگی انتقال و فراگیری خود زبان در مثال موسیقی علاوه بر موارد گفته شده می توان به چگونگی فراگیری بسیار سختی که اساتید -حتی در رده های کوچه بازاری - توصیه می کنند اشاره کرد
آقای شجریان در اظهار نظری -در مورخ نوشتن این دستنوشته - که در سایت aftab.ir می توان دید اظهار می فرمایند که بسیاری از کسانی که آواز تدریس می کنند صلاحیت این کار را ندارند ،البته از این نظر که هدف ایشان حفظ موسیقی به شکل درست آن است صحبت ایشان متین است ولی به نظر من باید اجازه داد موسیقی دستخوش این تغییرات برای رواج بیشتر در بین مردم یعنی خاستگاه و خواستگاه آن شود .
از نظر من این قضیه نه تنها باعث از بین رفتن موسیقی نمی شود بلکه سبب این خواهد شد که استعدادهای بسیاری با دیدن سرچشمه هایی هر چند اندک رشد پیدا کنند و برخورد آزاد با این مساله آموزش شاید یکی از اساسی ترین دلایل رشد موسیقی غرب و تنوع بسیار زیاد آن است.
یکی از دلایل عمده انقراض بسیار سریع درنای سیبری تک همسری بودن آن است که سبب شده تعداد این جانور در حال حاضر انگشت شمار شود.
-
آری بهار فرصت دیدار تازه ایست
فصل دوباره ایست در ایوان خانمان
بر ساختار سرد یکی تیر مرگبار
بر قلبهای خفتمان نویدی است نوبهار
سوسن چراغ باغ، بلبل به نغمگی
عشق پدر به دختر بی پرده در گذر
-
مردی کنار چشمه،پرموی دختری ،
پشت درخت سیب می خورد ، می نگرد ، ریسه می رود
سنگی گداخته از تف آفتاب
خالو رسید، آلو به دست
( مزرعه امسال بار داد
گاو حسن،
زنش - کرد کلاه سرخ -
زاییده اند
پسری ، گاو ساله ایی)
-
مرگ و خزان یکی ،شیون زبان مادر نرگس
و باد نیز آنسوترک به زیر لباسی خزیده است
شیری میان بیشه ،گرگی کنار ماه
اسبی میان دشت به وحشت چرییده است
گهواره ای است بلور ، خمخانه ای است سگ
عوعوکنان پسرش سخت در تلاش
شاخ می زند به مور، مورچه
( دیگر نه گرم، غذا نیست .آشنا!)
-
سرما مسیر پای حسن را بر برف می نگارد و می خندد آفتاب :
- تنها به خنده ایی،
نیشخند می زند ،
ابری سیاه ،
سیاه و سترگ و سرد ،
سرد و غمین ،
به وحشت رعدی که می جهد در سقف آسمان-
(کولی برو فکر زمستان ، چراغ کن
فکری برای صدای کلاغ کن)
فروردین ۸۵
واضحه که تو خیلی زمینه ها ما اون جایی که می بایست باشیم نیستیم .ادبیات و موسیقی هم از این مقوله نه تنها خارج نیستند بلکه خیلی متاثرند.خوب هر کس می تونه دلایل این مشکلات رو به گونه ایی که می فهمه تحلیل کنه .ما تو دوره هایی هستیم که می شه بهش گفت دوران مدرن شدن یه جامعه .مدرنیته مث هر مقوله دیگری ضررها و منافعی داره .خیلی جوامع که تونستند منافعش رو زیاد و تا جایی که می تونستن مضراتش رو کم کردند و خوب بالتبع رو به فزونی تو این دو مساله رفتند ، شاید ادبیات و موسیقی تو خارج از این محدوده جغرافیایی ارزش خودشون رو پیدا کردند ولی پر واضحه اینجا نه تنها جایگاهی که باید پیدا کنند رو پیدا نکردن بلکه عملا دارن سیر قهقرایی انحراف و کم توجهی رو تجربه کنند .موسیقی ایرانی از طرف عامه گوش داده نمی شه آدمهایی که تو این زمینه کار می کنند خیلی کمند و اونایی هم که ملقب به استاد شده اند و یا بزرگ ، تو این زمینه انزوا رو بهترین عمل می دونند شاید باورتون نشه ولی به نظر من ادبیات از اقتصاد خیلی مهمتره .زبون و موسیقی ما تو سده های اخیر خیلی عقب افتادگی پیدا کردن زمانی توسط زبانهای همسایه زمان هایی هم مث الان بوسیله زبونهایی که صاحباشون پولدارن .من فک می کنم وضعیت از اونی که ما فکر می کنیم بغرنج تره . شاید زمانی بشه که دیگه کسی روش نشه به اطرافیانش بگه فلان کاست از شجریان رو گوش بده .من تا حدوده خیلی کمی ساز می زنم وکمی آشنایی با موسیقی ایرانی دارم و این رو قبول دارم که این موسیقی که الان ایرانی قلمداد می شه بسیار سلیقه خاصی می خواد برای گوش دادن ولی معتقدم که اگر آدمهای بیشتری این موسیقی داشت-حتی از نظر کمیتی - وضع موسیقی ما الان خیلی بهتر بود . ولی خوب واقعیت الان اینه که ما موسیقیمون رو دوست نداریم و تو ادبیات خیلی ترجیح می دیم که از یه آمریکایی یا یه اسپانیولی زبان، تقلیدی به زعم خودمون کرده باشیم.شاید ماها از دیدمون نسبت به اطراف خسته شدیم یا دیدمون مشکلاتی داشته که ما برطرف نکردیم و همینجور نسل به نسل منتقل کردیم والان وضع اینجوری شده .ما ها خیلی خیلی خیلی کم مطالعه می کنیم، دلیل بدبخت بودن شعرا و نویسنده هامون هم همینه چون ما نمی خوایم پول خرج اون چیزایی که اونا با روزها و شبها فکر کردن و هزار تا دردسر نوشتند بکنیم
این مسائل شاید مشکل به نظر نرسند ولی من اصلا دوست ندارم زمانی وقتی خوشحالم موسیقی رو گوش بدم که نمی دونم از کجام باس باهاش بخندم و یا مطلبی رو بخونم و ساعتها بشینم فکر کنم تا بفهمم که فرق جویدن غذا توسط من با شخصیتی که تو داستانی که یه ایرانی نوشته چیه .
اغلب ماها راه انفعال رو ترجیح می دهیم (می شه به این راه ادامه داد اتفاق خاصی هم نمی افته کمی بیشتر اونجوری می شه که ما نمی خواهیم ) منم این راه رو انتخاب کرده بودم ولی خوب احساس کردم خوبه یه تنوعی ایجاد کنم واسه همین این وبلاگ رو درست کردم که بتونم یه سری چیزایی که به مخم راجع به ادبیات و یا موسیقی می رسه بنویسم که گمشون نکنم و بتونم بعدا بخونمشون هدف خاصی جز سرگرمی ندارم .گاهی هم شاید شعری یا داستان کوتاهی یا اطلاعی از موسیقی .اگر چیزایی که من نوشتم رو خوندین بهم ایراداشون رو بگین،با این کار بهم لطف کردین چون مطمئنا موجب رشد من می شه از انسانهای مجازی عزیز قبلا متشکرم