عشق معجزه می کرد
همچون درخت انجیری که سیب می داد
چون شمعی که در تندباد می درخشید
خورشیدی که شب ها می چرخید
همچون نیلوفری که پرواز می کرد
پروانه ای که صبح را آواز می کرد
همچون لبخندت
نگاهت
و تپش زیبای قلبت
آن نگاه آشنا که غریبه می کنی
آن سکوت که همه جا تهنشین می شود
و خشم خشم
خشم از آن که دستانت در دستانم نیست
قلبت کنار قلبم
و صدای تو در گوشم
تشنه کنار آب می نشینم
و به دورها می نگرم
به نشنیده ها مشغولم
به سنگینی باری که بر دوش می کشم
به لبخندی برگرد
بی هیچ حرف اضافه ای
زیرا که ترس از رد عاشقی از عشاق مهجورت
نای سخن گفتن را از من گرفته است
تو بیا