گل کاغذی (3)

گیلگمش گل نمی دهد

- گیلگمش سرت را روغن بمال 
                                                                    و دست فرزندانت را در دست بگیر

گیلگمش خسته است 
گیلگمش راه های طولانی رفته است 
و همچنان می پیماید به تاریکی

با غمی سنگین 
از دوری دوست 
و ابهامی در هر قدم 

این راه است؟
این یکی جاودانه راه است ؟
این گام بر راستای چاه است؟

گیلگمش خسته است
او راه های درازی رفته است 
 با غمی سرد و سنگین 
از دوری دوست
تو را  می یابم یا ابدیت را؟
تو را
تو را 
تو را

بر لاشه ی تو پهن می شوم 
و نجوا می کنمت 
ای خاطره ی دور
 ای دوست 

1405/5/25

پرورش

چگونه حیوانی می سازم؟

دقیق
به اندازه ای که بشوند صدای نفس هایم را 

پرخاشگر
به آن اندازه که قلبم را به دهن بگیرد
و لبانش را به خونم سرخ کند

- گویی اژدهایی است


غمگین 
همیشه به آب چشم  بر دور دست دشتی نشسته

فسرده
همچون همه ی شمع هایی که مردند و به یاد نماندند

-گویی فیلسوف کم بهایی است


چگونه زندگی خواهد کرد ؟
همچون مرغی کرچ در انتظار زایش 

شاکی 
در همه ی محکمه ها 
و برنده ی تمام پرونده ها

- گویی که راه مرگ لا متناهی است 


کنارش می خوابم 
و به سرزمین های سوخته می اندیشم 
به آتشی که صبح خواهد افروخت
و غارتی که خواهم شد

1405/05/12

لذت نادانی

به جهل خرسندم 
می خندم با نادانی

پرواز می کنم به خیال ماه 
غرقم در دو ساعت دوتایی تاریکی

این راه و هر گام که بر می دارم و نور شمالگان
ناگزیرند و یگانه
و برای هیچ کس نمی شود تعریف کرد
مزه ی آب را
و صبحانه با مهتاب را
شب سرد خسته را 
داغ این قلب شکسته را 
غم مرغ پربسته را

1405/4/21

آرزو

چگونه می خواهمت؟

سبز می خواهمت

با گلی بر روی موهایت

گلی خندان

آنگونه که بوی شیر را استشمام کنم

 و جهان وسیع را

 

 کجا می خواهمت؟

 آنجا که نشسته ام رو به پهنای دشت آسمان

 رو به ستارگان

و تمام سیاهی ها

 

به چه سخنی می خواهمت؟

به سکوتی بی معنا

آن دم که نسیم، موسیقی است

و اشک صدای خاموش هر کداممان


ببین که آن ستاره سوسو می زند

و همه ی شب ها می‌گذرند

و روزها دیر نمی پایند


نگاه کن که ماه زرد می‌شود

و تو در زمین فرو می‌روی

و آب می‌شوی

 

 گوش کن صدای جیرجیرک غمگین را

و نغمه هایی که سرودیم

 

چگونه می خواهمت؟

نزدیک تر از قلبم

میان دستان خسته ام

و خیره به آسمان

به سیاهی آسمان

به سپیدی آسمان

به غمزه‌های آرام آسمان

و ابر نمناکش

 
1405/4/28

کبوتر عاشق

 جَلد آن دو پایم و خسته

دورم از آنجا که پیرهن تکان می داد 

و می پریدم
که محو شود در زیبایی پرهایم

بالاپریدنم تا ناکجا
و چرخش‌های چرخ دور گردونم

و فرودی که منتظر می‌ماند

جَلد آن دوپای بی بال و پرم و خسته

خانه گم شده‌است و آن همه یار

فرود نمی‌آیم مگر به غربت

به اسارت

به مرگ شاید

جَلدم هنوز

جَلد آن دوپایم و‌خسته از بار تنم

از این همه بیهوده پرواز

1405/4/5

هذیان شبانه

در عمیق ترین حسی که گربه می رقصاند

 تویی که آن‌جا نشسته‌ای

  چمباتمه زده

 چون همیشه غمگین

و مستاصل از آن‌که چقدر جهان به بدی می چرخد

و تو راضی نیستی

 نه از روز نه شب

 

 در صریح ترینشان

 

 آن دم که زاییده شدی

 بی آنکه یارای زاییدن داشته باشی

 از آن همه تلخی

 

نگاه توست که بی جهت است

 خسته

 شکسته

 دست بسته

 تویی که آنجا نشسته‌ای

 بی امید فردا

 بی‌آنکه بدانی راه کجاست

 

 جز فریاد نمی‌شناسی

جیغی به درازنای زمان

در انتهای کیهان

آن‌جا که هر که شنید

دست می غلتاند به دیگر سو

و تف می‌کند

به روان ناشاد تویی که آنجا نشسته‌ای

 به هزار تلبیس

 به حمل هزار گناه کرده و نکرده

 

در عمیق ترین چاهی که می کشانی

همه چیز رابه قهقهرایی که ساده نشسته بلکه مرده ای

 و هر دویدنی تو را دور می‌کند

 به تویی که آنجا نشسته ای

 

 دست بسته

 خسته

غمگین از بی چراغی

 و نا امید از راهی

که نشسته‌ای

 

دور شو

 بیشتر

دور شو

 

بدانجا دور شو که تاریکی است

از آن قعر

 از ژرفنای قلزمی که از آن‌جا آمده ای

 

 چون بی چراغی

 همچون زاغی

 در ظلمات بی در کجایی

 در مبهم ترین حسی که می‌چشی

چون نارس اناری سبز

 

 بر پیکره ی خرزهره ای

به زیبایی رنگ گلش و بسیاری آن

به همان اندازه

 به شکلی که نچشیده می‌دانی که قند چیست

 

 و مرضش کجاست

 زهر چیست و تریاکش نشئه می کند یا نمی کند

 به بدترین صورتی که می بینی

 خمیده از عنفوان جوانی گیاهی که می رویی

 و پیری

 پیر هر دهر و نادهر

 هر صحبت بی خودی

 

 آنجا نشسته ای و دوری می چشی از دستان کسی که دوستت داشت

 

 چون پرنده ای افتاده از لانه

 از درخت

 آه ای بخت

آه ای بخت

1405/3/14

 

در میانه

هیچ جای این بازی

نبودم

 و از انگشتانِ پاهام

 خون می‌آمد

 آرام چشمانم را بستم

و عمیق خوابیدم

همچون مرده‌ای

 که رها شوم ازتیغی که در زخم می‌لولد

 و چشمانی که عاشق نیستند

و زمینی که بوی باروت می‌دهد

 در میان فلزات داغ

در باغ

 عمیق خوابیده‌بودم

و حتی خواب نمی‌دیدم

که رها شوم از  آفتاب و ماه

سوسوی ستاره‌ای دور

رها شوم از سحرگاه

هر نور مزاحمی

قلب مراحمی

ساکن، همچون آن آینده‌ی نزدیک

آن همیشه

می‌خوابم در میانه‌ی بازی

در آن‌جا که طرفین اوج گرفته‌اند

و نزاع بر سر بز بی‌جان به استمرار است

و ارزش هر نفسی به ادرار است

 می‌خوابم 

1404/12/25

انتظار

 آه که چه تلخ است

 خنکای عصرگاهی

وقتی که دیگر هیچ وقت

  نمی‌آیی

قطره قطره خون من است

 آن‌چه آسمان را سرخ کرده

 بگذار آخرین شعاع را بتاباند

خورشید تابناک

چه تلخ است خنکای عصرگاهی

آن‌دم که دیگر نمی‌آیی
و  من نشسته‌ام به ژاژخایی

 و تلفظ بی‌معنایی

بی‌سر کجایی 

بی‌تن نیایی

بی‌جان چرایی


و غنچه می‌بارد از آسمان

 خشم گرفته‌است در جهان

 چه تلخ است عصرگاهی

و سوسوی دریچه‌ای به شب

 هرجا ستاره‌ای

 هر دم نگاره‌ای

 در قلب پاره‌ای

 رنج دوباره‌ای

ای وای نیمه‌شب

 فریاد بر تو شب

تن داغ درد و تب

 مهری زده به لب

 تلخ است کورمال شبانگاهی

شرحه‌شرحه می‌کند روح را تنهایی

هر کس جدا جدا

 تار است هرکجا

صبح است کیمیا

ای وای بر تو وای

ای وای بر تو وای

1405/1/1

گل کاغذی (2)

 

گیلگمش برگ‌هایش  

را به گل آذین می‌کند

 و دختران شادی را یکی پس از دیگری 

کنار می‌گذارد

راه من اختراع زیبایی‌است

نه گریز از جنگل

 هم‌چون برادرم

دختران زخم می‌زنند و لبخند

گل می‌دهد

و رنگ گل‌های نشکفته‌ی انکیدو را 

در قلب دارد

می‌گذرم از تو 

و جاودانه خواهم شد

 در آغوش من برای همیشه بخواب

ای گلی که پیش از بهار شکوفه زدی 

و سرما تمام غنچه‌های تو را برد 

1405/1/1

ظلمات

  نه!

 هیچ دریچه‌ای باز نکن

چشمانم به تاریکی عادت کرده‌است

 به بی‌بارگی

به درختی خشک

خشک و بی‌آفت


 باز نکن

 بگذار بسته بماند


من به آغوش او آرامم


بگذار درها بسته بماند

راه‌ها گم

 و من به سرگردانی 

چون تندبادی با برگ

و جدال زندگی با مرگ

بگذار به همان خاطرات بمیرم

به همان ضربان قلب

 و همان دست‌ها

 همان تنفس گاه‌به گاه

 آه

1404/12/20

کور دور

 هیچ ندیدی

نه تکاپوی گنجشک‌ها را

 نه خم شدن کاج  را برای هم‌ قدی

هیچ نمی‌خواندی

نه آوازی از ته دل

نه عشقی بر سر زبان

دور بودی

دور

چون دستان سردت 

1405/1/1

دوال پا

دوال‌پایم من 

راه را به تو نشان می‌دهم

- از آن‌طرف

 با ضربات نرم پا که افسار تو‌اند

- برو  

گاهی که می‌رمی

 چنان گردن نازکت را  می‌فشرم تا بمیری

 و تا به مرکب دیگر  مظلوم می‌نشینم

پس به افسار عادت کن

 به ضربات نرم من

به هدایتت به بهشت

 ای قربانی الهه‌ی غذا

 - راه بیفت از این طرف

مرگ شاید بشکند

 بند از پای این زبان‌بسته

این عرق‌ریزان خسته

ناامید از شرک وز ایمان

 نیست راهی جز که جادوی رستم دستان

در درون غار دیوی از سپیدی چون گل و بستان

 دوال‌پایم

 بر تو می‌زیم

 به فریب دل مهربانت

برتو می‌نشینم

و راه می‌برمت

-از این طرف 

1404/12/18

هوای تو

به همان میزان که می‌گذرم  از پهنه‌ی تو

 تو را دوست دارم


 هر آن‌قدر که لبخند بزنی

 بر لبانت می‌نشینم


همان‌قدر که بمانی

با دستان باز

و چشمانی بسته

 بر تو می‌وزم


 شادم که تویی

 آزادم که تویی

  و راد می‌مانم

 در این راه

 شاخه‌ها را می‌بوسید

 و می‌رفت  

بهمن 1404

امید

کیست که می‌کشد؟

منم


کیست که کشته می‌شود؟

 من

از که باید انتقام گرفت؟

 من

 کفتارها در خیابانند

 کفتارها در خیابان

  گل‌ها را با شاخ و برگ می‌خورند

و زردآب می‌ریزند

پای گلدان‌هایشان

 از که باید نطق کشید؟
 من

 بازجو کیست؟

  منم

که سلاخی می‌کند؟

من

که تکه‌تکه می‌شود؟

 من

نور از پنجره می‌آید 

نگاه کن

خورشید در راه است

 از مجمر خون

 در بوی عود و کافور و خاک خیس


خیره بمان به دریچه

آفتاب ما را خواهد شست


1404/11/16

برگ سرخ

شالیزار بود و سبز 

بوی علف می‌آمد

و خون می‌چکید از هر گلی که بگویی


لاله‌ی واژگون

نرگس مست

مریم وحشی

بنفشه‌ها


خون می‌چکید

 قطره‌قطره

ذره ذره
1404/10/30