نای دوستت دارم گفتن
آنگونه که بر پشت بام منزل مادری
در امواج آرام و گرم کنار ساحل
نای گفتن آن که می خواهمت
آنگونه که نان و آب را
خواستنت با تمام وجود
در سکوتی طولانی
نای نفس کشیدن در کنار تو
و شنیدن صدای قلبت
نای هیچ چیز نیست
حتی دیدارت
ترانه ای آرام نمی خواندی
آن زمان که بوی خوش گل در حوض شنا می کرد
عصیان بادها
گلبرگ سست در رهگذارها
صدای تو صدای جغد بود وقتی قناری ها بر شاخه ها می خندیدند
و فرصت گذشت
تمام فرصت ها گذشتند
و جهان از نو شد
با تمام رنگ ها و نیرنگ ها
دوباره از نو
نای هیچ چیز نبود
حتی گفتن سلامی
انباشت تیرگی، حجمی از هجوم کلام
بیش از اندازه ی دهان
و سکوت فرمانرواست
سکوت و ترس از آنچه مبادا بشنوی
نای هیچ چیز نیست
حتی گره ناگهانی نگاهی
چون گذر ستاره ای