از گاوچر
و وهمی که بوی علف می دهد
و پیام راستینی که صدای ما دارد
دو چیز را می خواهم
بودن تا زمانی که ذبح شویم
و خوش بودن در مراتع
دوست من!
تنهایی در کوتاه ترین زمان به پایان نمی رسد
بیا تا همیشه بمان
بیا تا آن لحظه که تپه ها را می پیماییم
در کنار هم بمانیم
من به شوق گذرای لبان سبز تو زندگی نمی کنم
من بوی وجودت را در هر قدمی استشمام خواهم کرد
بودنت را
□
و شب
پرده افتاد
و گاو سخنگو
سلاخی شد
بی صدا
□
اینک سکوت همقدم گاو شنونده است
گاو راستین آسمانی
گاو همیشه بمانی
برمایه ی پرمایه
در پستان هایش نجوای گاو مقتول را شیر می دهد
و با خورشید نشخوار می کند
و در خاطراتش گاو پرسخن، حرف می زند
بیا تا همیشه بمانیم
زنی در آغوش من
آغوش هر زنی
لبان زنی بر لبانم
لبان هر زنی
"بگذار تا مقابل روی تو بگذریم"
چشمانی خیره در چشمانم
چشمان هر زنی
و هرم داغ بدنی خیس
و صدای آوایی هماهنگ
هر صدایی
هر ناله ای
"دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم"
آنجا که باد جفت موهایی رهاست
رهایی هر مویی
هر جفتی
به اعتماد سوخته ی هر دروغی که شنیده ام
و لجن بوی حرامزاده ای گذرا
هر بویی
هر نطفه ی غلطی
هر گذری
"جور است در جدایی و شوق است در نظر"
به ماهی، به سالی، به روزگاری، به ساعتی
به هر گذر زمانی
به هر اندیشه ی گذرایی
به هر نقشی که می پذیرم
"هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم"
چقدر روزگار از دست رفت
چقدر مهر غروب کرد
و چقدر لبخند گم شد
به هرزه نامه های ارتباط
به قصیده های روحانی
به دلواپسی های صبح
و شب های پرستاره
و سوسوهای نگرانی
"نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب"
مرور می کنم همه ی سردی های پس از داغی را
همه ی تاریکی های پس از روشنایی را
و غرق می شوم در آغوش زنی
هر زنی
"نه روی آنکه مهر دگر کس بپرویم"