بگذار

بگذار تا بشکفد این بار  این نهال

بگذار تا سر ببرد سوی آسمان 

پیش از جوانه نکش

پیش از سپیده ببخش


آندم هزار میوه و گل

هردم نسیم خنک

از بین شاخسار



حتی اگر که آب را می کنی دریغ

یا آن زمان که خاک را می دهی به باد 


طغیان ریشه هاست مرام نهان عشق

هنگام آفتاب

بازآ و بربتاب


اردیبهشت 1404

لبه ی پرتگاه

بی هیچ بهره ای از عواطفی که انسان را از لبه پرتگاه بر می گرداند

 صدای یأس که در کوه های دور تکرار می شود

 دشت بی آب و علف تنها منظره ای که می بینی 

و خورشید تنها گلی که می چینی


دوباره نگاه می کند از آن بالا

 پس پشت بر سنگ ردپا نمی ماند

و این زیباترین هدیه است 


بی اثر از پرتگاه پرواز می کند 

تنها با جابجایی هوایی که حجم همیشگی اش اشغال می کرد




با لذتی از سرعت برخورد باد

و مرحمتی که فریاد دارد 


و خون تنها آبیار گیاه جسم خواهد بود 


رهایی نزدیک است 

رستگاری نزدیک است 


به ستیز گذرانده باشی یا به صلح


به کودکان فراوان شادان

یا به یوغ بندگی در قبال پدران 

شهریور 1404







سکوت

تمام ضربات به درستی نشسته بودند


کبودی ها داغ بودند 
و گل ها در حیاط لگدمال


درد زخم ها، آخرین چیزی بود که به یاد می آمد 

ولی آخ تنهایی تنهایی تنهایی


کلام چرک آخرین چیزی که به خاطر می ماند

آخ تنهایی تنهایی تنهایی


سکوت تنها کلامی که شنیده می شد 

و تنهایی، قلب را خراش می داد 


شهریور 1404

کافه گرا

زنی هستم کافه نشین
زن کافه ها

و همسرم  احمق ترین عشاقم

من با قهوه ام 

و مردان گذرا


کافه نشینم من با میزی مخصوص

سیگارم بهترین سیگار کافه است


هیچ کدام شبیه پدرم نیستند 

مردان گذرا


زنی هستم 

کافه نشین، شبیه مادرم 


با زیرسیگاری خونین

با ته سیگارهای خورده شده 


زنی گذرا

ولگرد شب های نامفهوم


با زخم عمیق تنهایی

 و دیوارهایی سرخ از دست هایی نامتنهایی


پیاده می روم که زمان دراز شود
زیرا که راه عشق 

بسیار دورتر از راه کافه هاست 



اردیبهشت 1404

دوری

آن اندازه نبودی که چراغی روشن کنی

و نه آن مقدار که چای سرد شود


تو پایان دیگری

و فراموشی تکه تکه های من

بند بند وجودم


رهایی برگی بر آب

گذران سریع ابری از روی مهتاب


آنقدر نبودی که بشنوی

و‌نه آن مقدار که اشکی ببینی


تقدیر تباه دوباره ای

و مطلق غم


های ای شوق گذرا

ای تصمیم ناگهانی

ای فلسفه ی این همانی


زخم تازه 

فاصله ی بیش از اندازه


دوگانه

هنر تو چیست؟

با آب ها حرف می زنم


به دریا نگاه می کنم

                                         در تاریکی شب


هنر تو چیست؟

انسانی نو می سازم

به سختی

چون خودم

                          و پدرجد عاشقش



 کدام راه را می روی ؟

راه نمی روم 

مجذوب امواجم


کنار آب 

                         ایستاده ام



به کجا می روی؟

به دنبال پاهای کوچک فرزندم

به رهایی خنده هایش

همه جا

هر جا 

آنقدر که خسته شود

و‌جهان از چشمانش بی نصیب بماند


به چه دلخوشی؟

به تکرار صدای آب بر آب

و نسیم خنکی که از خورشید می وزد


به دوردستی که پیدا نیست


به صدای مرغان دریایی

صدای زنانه ای که مرا صدا می زند


به چه دلخوشی؟

به نادانی فرزندم

و پاهای خیسش

به لبخندش 

فرارخوشایندش



کجا می خوابی؟

در قایقی سرگردان

در ننوی خوشایند آب ها

رو به آسمان

تا صبح تا خورشید


کجا می خوابی؟

نمی خوابم

او را آرام می کنم

به صدای نفس هایش خرسندم

تا صبح تا خورشید


به مهر پیوند داشتند

و از عشق لبریز بودند


یکی نگران

یکی بی جان