در سمت چپ من
هیچ چیز درست کار نمی کند
دست چپم از بازو
ای کاش آویزان بود
وبال گردنم است
لمس نیستم
قلبم کپک زده.
در گوشم سیخ می کشد صدای انگار کلاغی
زنی
شبی
که پایان ندارد
سرد است صدای مهتابی در دارازی شب
بیرون پنجره
پیچکم خشک شده
اول بهار
پرتاب شده ام
اینجا
در برهوتی از درختان شکسته
چه کرده ام؟
شاخ گاو را شکسته ام
دارم پرتاب می شوم
در صد هزار هزار سال آرامش پس از طوفانی کوتاه و سهمگین
تک تک درختانی را که شکسته اند، می شمرم
و عمیق به تو نگاه می کنم
آن اندازه بی حس
که تو در من بوزی
از خلال درختانی که شمرده ام
در دست های حنایی ات
دهان گشاده ی صد اسب آبی
زیبایی پروانه ای
و آغاز من نهفته است.
در خط خطی های نازکش
فریاد آخر گوسفندهای قربانی
و صوت دوباره ای که شاهد آن است
که من سالهاست نوا می نوازم نه شور.
از خستگی
به ماشین پر از مسافر ما می گفت :
-"ونک"
من به او خیره بودم
نه من تنها
تمام مسافرها
موتوری ها
چراغ ماشین ها
به زنی بسیار زیبا
و دو نیمه سیب در آغوشش.
22 آذر 88
هنوز از تندی و تیزی تیغی که خورده ام
در بهتم.
بگذار خون را ببینم
بگذار نفسم بالا بیاید
می دانم فلز را چه کسی
و از کجا استخراج می کند.
9 شهریور 88
دویده ام !
هن و هن !
انگار از پله های معبد قوم مایا
آن بالا
که سرم را بزنند؟
نه که قلبم را دربیاورند.
ای کاش زمین وارونه بود!
ای کاش اتاق وارونه بود!
ای کاش همه ی بازجوها وارونه بودند
تا تو آویزان از پا ، هنوز ایستاده باشی.
20 مرداد 1388
در تو فرو می روم تخت.
بارگاه کاخهای خوابهای من.
تو را دوست دارم !
تمام قد در آغوشم می گیری .
بر تو تمام می کنم تاریخهایم را
با تو تمام می کنم هرچه از سرم گذشته
دشت سبز!
کوه بلند!
مرد قوی!
قلمرو فروانروایی من بر هستی.
غلت من در لذت و هراسها.
کنارت می آیم
با دانایی به گریز صیحگاهی
به جهنم!
به آنچه تو نیستی
می خواهمت بیش از آن چه چای شیرین را می خواهم
و انسانهای بیدار را
چند بار با تو تا ماه پریده ام.
چند بار با خورشید بر سر تاجش گلاویز شده ام.
تو قایل ستایشی.
گور پرامید.
17 خرداد 1388