نمی گویم باور نمی کنم که رفته ای
رفته ای
برو
با آن پاهای در آب یخ زمستان ،قبل از طلوع
با آن لبخند
با آن پاک پاکی و سپس لبخند
با آن سیگار کنج لبت
برو
بمانی که چه
با این همه رنج
این همه ای وای چه کنم؟ چه شد؟
سلاخ در همه ی شادی ها آن گوشه حیاط
های مرد اسب پریده ،بر روی دو پا
سیاه آرام در خانه ی حقیر
آخ عمو برو برو
من که ندیدمت
و گندم ها که نرسیدند
تو برو
با همان سیاهی اسب
با همان شکوه خطا
در همین غروب سفید
شنا کن
دست و پا بزن
با نفسی که کشیده ای
با فواره ی آبی که از این همه دریا به بالا پرتاب کرده ای
با آخرین ذره ی نوری که رصد کرده ای
نفس بکش
نفس بکش
وقتی که نیستی
وقتی که رفته ای چاقویت را تیز کنی
و شهر از تو خالیست
من چه خوشحالم
و کائنات چه آرام آواز می خواند
همانجا بمان
اروپا را بگیر!
سرخپوست ها را به انقلاب دعوت کن
از کنار آن گور
ما تا بعد از ظهر که برگردی خوشبختیم
تو همه چیز بودی
علی ، شاه ،مولوی
و با این همه حجم
جای هیچ کس را تنگ نمی کردی
بزرگ
بزرگ مرد
(برای درگذشت و سرگذشت علیشاه مولوی شاعر فقید و موثر روزگار ما)
مرگی با شکوه
و حیاتی پر رنج
آنقدر دست و پایش را کشیدند که هر تکه اش در جایی کشته شد
در حالی که تمام اسکاتلند برایش گریه می کرد ؛
و روزگار را آنی بی شمشیر ، حتی نمی خوابید.
مردی را به ارتفاع پنجاه متر به دار آویختند
در حالی که کودکانش از آن پایین برایش دست تکان می دادند
چون آن زمان که دور می شد تا نانشان را در آتش و خون و هروئین زده باشد
سیاهترین مرد در تاریکی شب به ضرب گلوله او را کشت
در حالی که تنها گلوله روشن بود و او
و روزها میخ بر سنگ می کوبید و شب ها دندان های ترک خورده اش را می شمرد
حیاتی پر رنج
و مرگی پرشکوه
دی ماه 1390
نلسون ماندلا تا همین دیروز زنده بود
من هم زنده ام
آب می خورد
هوامی خورد
باغ می ساخت
من هر چه دست هایم را می شویم پاک نمی شوند
سه ده سال نشست ، همیشه ایستاد
من می دوم .همین. می دوم
ماند
من می روم .
روزی چند بار می روم
واژه آیینه است.
واژه
شعر است
و صدای نفس های تو.
واژه تویی
بی زنگار
که تهوع تکرار روز ها را در بستر صداقت لمیده ای.
واژه چشمان توست
من تو را می پرستم
من عاشق تو ام
من تو را دوست دارم
تو را
و چراغ جادویی که به گردن آویخته ای.
در به درم!
در به در یک سشوار
- سشوار نه عزیزم سش اوآر
غرق گشته ام در شعر آزادی سیمون دوبوار
-آزادی که شعر دوبوار نبود!
-پس مال کی بود؟
پل الوار
سش اوآر
سش اوآر
نه همچون مانتو و شلوار
سش اوآر
اوآر
اوآر
همچون صدای اغواگر مرغابی ای پروار
خسته شدم.
خسته شدم.
بند از دلم بردار!
چگونه این همه هجای خونین را پشت سر هم تکرار کنم
اندکی دست نگهدار
می خواهی نگهم داری دوست من
به هیچ چیز دل مسپار
خرداد 92
اصلاً مهم نیست که تو مرا در دیگ داغ غوطه ور کرده ای
هیچ اهمیتی ندارد که زنده زنده دست های مرا بریده ای
گردن مرا به دار آویخته ای
من تو را شناخته ام
تو را نه ؟! فرزندت را که شناخته ام
نوه ات را .
چرک وجودت را
فیتیشت را با شیشه های نوشابه
و ترسی را که در هوا پخش کرده ای
وقتی که پناهی جز دیوار سر نبش هر کوچه نبود
و گلوله هایت در کنار ما می آمد
می نشست
چای میل می فرمود
کی بیدار می شوم؟
وقتی که تو بخوابی
کی می خوابم؟
دقیقاً زمانی که سپیده زد
وقتی که پرنده ها می خوانند
و صدایشان آزاردهنده ترینِ مزاحم هاست
وقتی که مگس ها روحت را سوراخ می کنند
و انگار که هیچ چیز نیست
من بالهایم بسته است
پایم شکسته است
زبانم الکن است
ولی نگاه می کنم
تنها نگاه می کنم
صرفاً نگاه می کنم
همین! نگاه می کنم
شعرهایی که گم می شوند در لابه لای گربه ها
و وحشت از سیاستِ مادر مرده ی بی پدر
بی پدر و مادر
بی مادر پدر
بی پدر، بی مادر
آخ نفت ، آخ نفت
می نوشمت با دو تکه یخ
و فرمول پیچیده ای که هیچ کس از آن آگاه نیست
و شعرهایی که می میرند در تکرار نادانی ها
خرداد 91
چه، از تو زیباتر است؟!
انعکاس نور چراغ خواب در شیشه پنجره ای پشت به شب ؟
محبوبه، شبی که عشق ، باد کنک بادکنک پرواز می کرد ؛
آبی وَ
زرد؟
چه، از تو زیباتر است ؟!
خرامان گربه ی نازی ،که انگار تک تکِ طبقات، آپارتمان آپارتمانِ تمام شهرهای عالم مال اوست؟
تو!
آن طرف طناب نشسته ای.
من، این طرف آویخته ام.
- هفتاد ، هشتاد دور، دور خورشید می زنم و بعدشم خداحافظ
تازه اگه شانس بیارم
"پرکن پیاله را"
- حالا می خواد مث موسیلینی، ملت صف ببندند تا رو جنازم تف کنند،
یا چند تا قبه و مجسمه و چراغ رو جسدم بسازنــد
آره!
"پرکن پیاله را"
- مث اون هندیه وسط سِند و پهن و گاو و فقر ، شنا کنم
یا اینکه وسط اون همه اقیانوس- تو هاوایی - این لنگمو بندازم رو اون یکی و تو آفتاب دراز بکشم
"کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد"
من خشنم
من گاز می گیرم
من دهنمو وا می کنم تا ته حلقم داد می زنم
من با دو تا انگشتم یه تیرکمون کوچیک دارم با یه مقدار سنگ بزرگ
سنگ بزرگ رو هم می شه زد.
بهار می رسید
و زرتشت از کوه
چنارها سبز بودند
و من پرفضیلت ترین انسانها
با هواپیماهای کاغذی پرواز می کردم و می دیدم
چه درختی غم انگیزتر از کاج
که همیشه یکسان زندگی می کند
بهار می رسید
و ذغال همچنان روسیاه
از فصل سرد
اسفند 90