در صحبت صبحگاهی چند کودک
- ماشین ما سیصد تا می ره خودم عقربشو دیدم
- بابام می گه پیکان ما پونصد تا بیشتر می ره ،اگه چشمام رو ببندم
قلب کوچک پیر دختری زیبا
در پشت پرده های ارزان قیمت گل گلی :
- آه که تمام هستی ام را برای تو باختم
قلب کوچک پیر دختری تمیز
در پشت پرده های ورساچه :
- هنوز بوی ادکلنت آزارم می ده ، حتی نفسات
ظهر زوال کنار آفتابگیر شلوغ
- دیدم که نفت می فروخت ، خودم دیدم ، با همین دستها
- ای آقا...
( در سکوت )
.. ای آقا من پنج ساله دنبال یه قلب می گردم یا پولم نمی رسه یا گروه خونیش غلطه!
مهناز و محسن می خندیدند به آشنایی تازه شان
و احساس عجیب گرمی سینه هایش
و حس خوب کمبود جا
عصر وقتی که همه بی کارند حتی خورشید
دهنهای گشاد و افسردگی
یکنواخت
قدم می زدند
من بر خلاف قدم می زنم
آن طرف!
آن یکی طرف!
و غروب را خوب می شناختم
سکوتشان را
خستگی تن هایشان را
خرداد 89
زمین را قسمت می کنم:
تا اینجا برای خانه های گلی
تا اینجا را ماهی ها پرواز کنند
تا اینجا آینه ای کدر روبروی آسمان
هر چه ماند سفره ای پهن می کنم
دو طرفش می نشینم
گرسنگی می خورم
به نقطه ای نگاه می کنم
به زمانی پیش تر
به ستاره ای .
می دانم فردا را هم می شود به همین وضوح دید
وقتی که به من نگاه می کنی
وقتی که مرا دوست داری
در شبی بی مهتاب
نقاش
در تاریکی مطلق اتاقش
تصویر مادری می کشید
که می ترسید
با دست های دراز
به طرف کودکی که می رفت
در دشتی زرد
و توفانی که با احساس می چرخید
و خورشیدی که همه را گوش بریده می دید.
من دو گربه می شناسم
گربه ای که راه می رود
گربه ای که شاخ می زند
دو سگ را
سگی که در هر صورت گاز می گیرد
سگی که پارس می کند آنقدر تا نوازشش کنم
و اتفاقاً دو موش را
موشی که ناخنهایم را می جود
موشی که مثل من سوراخی دارد.
در سمت چپ من
هیچ چیز درست کار نمی کند
دست چپم از بازو
ای کاش آویزان بود
وبال گردنم است
لمس نیستم
قلبم کپک زده.
در گوشم سیخ می کشد صدای انگار کلاغی
زنی
شبی
که پایان ندارد
سرد است صدای مهتابی در دارازی شب
بیرون پنجره
پیچکم خشک شده
اول بهار
پرتاب شده ام
اینجا
در برهوتی از درختان شکسته
چه کرده ام؟
شاخ گاو را شکسته ام
دارم پرتاب می شوم
در صد هزار هزار سال آرامش پس از طوفانی کوتاه و سهمگین
تک تک درختانی را که شکسته اند، می شمرم
و عمیق به تو نگاه می کنم
آن اندازه بی حس
که تو در من بوزی
از خلال درختانی که شمرده ام
در دست های حنایی ات
دهان گشاده ی صد اسب آبی
زیبایی پروانه ای
و آغاز من نهفته است.
در خط خطی های نازکش
فریاد آخر گوسفندهای قربانی
و صوت دوباره ای که شاهد آن است
که من سالهاست نوا می نوازم نه شور.
از خستگی
به ماشین پر از مسافر ما می گفت :
-"ونک"
من به او خیره بودم
نه من تنها
تمام مسافرها
موتوری ها
چراغ ماشین ها
به زنی بسیار زیبا
و دو نیمه سیب در آغوشش.
22 آذر 88
هنوز از تندی و تیزی تیغی که خورده ام
در بهتم.
بگذار خون را ببینم
بگذار نفسم بالا بیاید
می دانم فلز را چه کسی
و از کجا استخراج می کند.
9 شهریور 88
دویده ام !
هن و هن !
انگار از پله های معبد قوم مایا
آن بالا
که سرم را بزنند؟
نه که قلبم را دربیاورند.