سایه ها


سایه ام دم داشت اشتباه نمی کردم. بار اولی که دیدمش بارون می اومد و من خیال می کردم سایه دسته چتر مسافریه که می اومد که با هم بریم کرج. توی صف ایستاده بود و وقتی چتر بسته شده اش رو تکون داد قطره های بارون تند تند و انگار از روی مسرو سر وردند و افتادند روی زمین.

اون شب با عجله و ترس رسیدم خونه و دو تا قرص مسکن و مقدار زیادی سیگار کشیدم تا کمی آروم بگیرم که نگرفتم.به قسمت پایین بدنم نگاه کردم و دنبال برآمدگی گشتم؛ هیچی نبود، همه چی عادی بود.

صبح زود زدم بیرون.زودتر از همیشه.قبل از طلوع خورشید.نمی تونستم وضعیت بغرنجی رو برای خودم درست کنم. روز سختی در پیش بود و باید تمرکزم رو حفظ می کردم.زود به مترو رسیدم و سوار شدم تو ایستگاه نور همه جا بود و سایه ای درست نمی شد.خورشید هم تو این سیاه زمستون زود بالا نمی اومد.نباید وقت رو از دست می دادم.روی یک صندلی نشستم و خوابیدم.با صدای بلند یک بچه که داشت سوت پر سر و صدایی رو با خوشحالی به صدا در می آورد از خواب پریدم.پدرش لبخندی حاکی از طیب خاطر از روند پرورش بچه اش به لب داشت و با مسافر روبرو گرم صحبت بود.توی این نیم ساعت خورشید بالا اومده بود و نقص موقت فنی مروفع شده بود.چشمام رو مالوندم و به دکل های برقی زشت بالای کوه هایی که بیشتر شبیه تپه بودند نگاه کردم.کلاغی لای یه ترانسفورماتور مرده بود و چند گنجشک داشتند از صدای قطار فرار می کردند.پسرک دوباره سوت زد و مسافری تذکر داد.پدر پسرک چشم غره ای به مسافر زد و پسرک رو روی صندلی جابجا کرد، جوری که انگار می خواست مروتبش کنه ولی شلوار بچه تا زانو بالا اومد و همونجا گیر کرد و نامرتب شد.آماده ی پیاده شدن شدم که باز قطار ایستاد و هیچ ایستگاهی نبود. نور خورشید به شدت وارد واگن شد و خورد به چشم مسافر معترض.

نور به من هنوز رسیده بود ولی به سرعت داشت می رسید. از سایه ام فراری بودم.از فرافکنی اون چیزی که می دیدم و نمی خواستم قبول کنم. خوشم نمی اومد.از هر چی نور موضعی و غیر موضعی و بزرگ و کوچیک بالاخص نور خورشید می خواستم دور باشم.

نزدیک محل کارم بودم و مجبور بودم از خیابان عریضی رد شم.دویدم و سایه ام دنبالم بود.حس کردم به جز سایه ی خودم چیزی دیگه هم تعقیبم می کنه.خواستم برگردم که صدای ترمز ماشینی که کم مونده بود زیرم بگیره منو سر جام میخکوب کرد.پشتم به ماشین بود.خورشید هم پشتم بود و من روبروی سایه ام و دمم.صدای فحاشی راننده ی ماشین رو خیلی گنگ می شنیدم.صدای بوق موتوری که مجبور شده بود راهشو به خاطر من کج کنه و خورده بود به بلوار هم نشنیده بودم.حتی صدای قلبم رو نمی شنیدم با اینکه ضرباتش را که به شدت به سینه ام می کوبید، حس می کردم.

دمم در سایه ام داشت تکون می خورد. برای خودش بازی می کرد .حتی حس می کردم می خواد چیزی به من بفهمونه.خیلی آروم برگشتم و رفتم به طرف دفتر.چراغ های اتاق رو خاموش کردم پرده رو کشیدم.چراغ مطالعه رو روشن کردم و زدمش به دیوار و ایستادم جلوش.دمم روی دیوار هی جابجا می شد وانگار که از دم گربه ها تقلید کنه گاه به چپ و یا راست وا می ستاد.مو نداشت نه بلند بود نه کوتاه .دکمه ی چراغ رو زدم و پرده رو کنار کشیدم و سیگاری روشن کردم.

دیونه شده بودم؟ از چیزی ناراحت بودم و داشتم خودم رو تنبیه می کردم؟ باید برم پیش دکتر فخر؟ سیگار تموم شد بدون اینکه پکی بهش زده باشم .مطمئن بودم توهمه.چراغ ها رو روشن کردم و سیگار دیگه ای آتیش زدم.یه فنجون چایی خوردم و چند تا نامه خوندم و امضا کردم و از شرکت تقریبا با عجله زدم بیرون.

-         سلام

-         سلام کجا با این عجله ؟

-         برمی گردم

-         همه ی کارها مونده دکتر.البته هر جور راحتین.

بهش نگاه هم نکردم اصلا راحت نبودم حس می کردم انگشت شصت پام یخ زده و دماش با باقی انگشتام فرق می کنه ولی نمی دونستم کدوم پام بود؟ کدوم پام بود؟

-         شصت کدوم پام یخ زده؟

به هوش اومدم. اینو پرسیدم وپرستار گفت چیزی یخ نزده آقا.استراحت کنید. دمای اتاق هم متعادله و از زیر بغلم یه چیزی برداشت بهش نگاه کرد و گفت دمای شما هم همین طور و رفت. خراسانی اومد تو اتاق. می خندید.جعبه ی شیرینی که تو دستش گرفته بود کج بود خودشم درست راه نمی رفت .کج راه می رفت.موهاش بلند بود و پشت سرش می بستشون. لبخند می زد.من کلا شیرینی نمی تونم بخورم.

-         چرا به خودت اینقدر فشار می آری؟چرا نمی ری چند روز استراحت کنی ؟ بگم بلیط بگیرن برات؟

-         نه. کجا منو پیدا کردین؟

-         پیدات نکردیم داشتم باهات حرف می زدم غش کردی.

-         سیگار داری؟

-         نمی شه بیمارستان نمی شه .کمتر بکش این زهر ماری رو.

پرده کنار رفت.هوا اومد تو. پنجره باز بود و پرده داشت با باد می رقصید که خراسانی این صحنه رو با بستن پرده ها خراب کرد.

-         تو چرا می کشی این زهر مار ی رو پس .واسه من بده فقط؟

از پشت بهش نزدیک شدم زدم رو شونه اش. با سرعت به طرف دستم چرخید و من پاکت سیگار که روی اون سینه ی چاق و فربهش از جیبش زده بود بیرون قاپیدم.

-         کبریت داری؟

-         بابا بیمارستانه اینجا. اگه خوبی بیا تصفیه کنیم بریم.

-         نه خوب نیستم.همینجا می کشم.برو وایسا دم در کسی نیاد.

با فندک گرون قیمتش یه نخ سیگار رو روشن کردم و از راه دور بهش گفتم این چیه می کشی؟ گفت بکش خوبه بکش حرف نزن بیان سرویسمون می کنن.

شریک مطمئنی بود خیلی وقت بود می شناختمش. پک دوم رو اومدم که بزنم چراغ قرمزی رودیدم که می دونستم سنسور دوده ولی دیر شده بود و سرمای زیاد آب از سقف فواره زده،  تمام وجودم رو گرفت.رفتم لب پنجره و سعی کردم بپرم ولی ارتفاع زیاد بود.پشت به اب شدیدی که داشت همه جارو خیس می کرد موندم لب پنجره و آویزون شدم که سرم کمتر خیس بشه .ساکت بودم . دهنم باز بود  از آب بدم می اومد .از آب بدم اومده بود..صدای های و هوی خراسانی  رو می شنیدم وصدای حراست رو هم و صدای جیغ خرسند پرستارها رو که چند قطره آب خیسشون کرده بود.همونجا بی حرکت موندم تا صدا و فوران آب خوابید .صدای نفس نفس زدن آدم هایی رو می شنیدم که نمی دونستم کی هستن.بهتر بود ساکت می موندم تا آب ها از آسیاب بیفته.همونجا خم موندم و دهنمو بستم.دختر بچه ای که دست مادرش رو گرفته بود و توی کوچه داشت رد می شد برام دست تکون داد منم همون کار رو کردم.مادرش دستشو کشید و تند تر رفتند.

بعد از ظهر شده بود و خورشید داشت می افتاد توی اتاق .خراسانی با یه پرسنل حراست زیر کتفمو گرفتند بلندم کردند.پنجره رو بستند.فکر می کردند راه برم ولی نرفتم و خودم رو انداختم روی دستها شون .منو کشیدند تا روی تخت . به یه نقطه خیره موندم .راهی دیگه نداشتم و البته کار دیگه ای هم نمی خواستم بکنم .به دمم فکر می کردم. به سایه ام که دم داشت و به برخوردش با من وسط خیابون. یکی که کت شلوار تمیزی پوشیده بود اومد حرف بزنه که خراسانی با اشاره ای بهش فهموند که بهتره چیزی نگه و برن بیرون .خودشم دنبالشون رفت.تخت خیس بود و مطمئنا برای یک بیمار خاطی به سرعت تمهیداتی مثل حوله و تخت خشک فراهم نمی کردند.خراسانی اومد تو و یک چشم غره ای به من کرد.سگ محلش کردم .خندید و یه جوری که انگار اون گند زده گفت بریم پاتایا بلا .گفتم خفه. گفت بگم بچه ها بیان با ماشین جدیدت بریم شمال عرق بریزیم.گفتم خفه.ماشین زیاد داشتم ولی ترجیح می دادم مثل وقت هایی که نداشتم با تاکسی و مترو جابجا بشم.البته از رانندگی در تنهایی هم خوشم نمی اومد و از راننده هم همینطور.اتفاقا چون بیمارستان بیش از حد مجهزی بود ظرف کمتر از یه ربع لباس و حوله و تخت خشک اوردن .خورشید اومده بود تو اتاق.البته داشت می مرد.اومدن بلندم کنن گفتم خودم بلند می شم.پا شدم .سایه ام افتاد رو دیوار .دوست داشتم از خدماتی ها بپرسم دممو می بینند؟ بی لباس شدم بدون توجه به اینکه یه خانم اونجا هست .خودمو خشک کردم و حوله رو بستم به سرم .لباس ها رو با آرامش از کیسه درآوردم و پوشیدم و خوابیدم روی تخت خشک .دمم هم خوابید.نصف شب پنجره رو باز کردم  رفتم روی لبه ی پنجره  نشستم .ارتفاعش زیاد بود ولی نمی ترسیدم.حس کردم نگهبان منو دیده ولی اهمیتی ندادم تا بخواد برسه و بخوان منو بیارن پایین خودم برگشتم تو تخت.مرتب روی لبه ی پنجره نشستم و به ماه و بعد هم به سایه ام و دمم که روی دیوار اتاقم بود نگاه کردم .دم خوشحالی بود آروم و قرار نداشت.

به خراسانی ساعت سه نصف شب زنگ زدم. بهم فحش داد و اومد دنبالم و منوبرد کرج.

نذاشتم بیاد تو باغ. در رو بستم و با سگ ها قدم زنان رفتم تو عمارت . همه جاش مثل همیشه تمیز بود البته من زیاد اهل ریخت و پاش نیستم یه تخت دارم که هراز گاهی نامرتب می شه و به همین دلیل جیران خانم زیاد خسته نمی شه . البته همیشه از کمر درد و پادرد و سردرد و شکم درد و باقی دردها می ناله.

خوشبختانه ته باغ یه آلونکی هست و دم دسته.منو دوست داره و یه جوری باهام رفتار می کنه انگار نه انگار بیست سال از من بزرگتره وقتی هستم همیشه با آرایش غلیظ می آد و آشپزی می کنه .آروم از پله ها بالا رفتم و در تمام مدت سعی کردم گردنمو صاف نگه دارم .تازگی ها از این کار خیلی خوشم می آد.حس می کنم باعث می شه درست راه برم گردنم صافه و فقط سر پیچ یه لحظه دمم رو دیدم.

بهتره بخوابم و چراغ ها رو روشن بذارم نمی خوام دمم بره .می خوام قبولش کنم .بالاخره زشت که نیست یه دمیه متناسب با خودم .تازه بقیه هم نمی بیننش و این خلوت منو با اون بهم نمی زنه .لباس هام رو در اوردم آروم ملافه ها رو کنار زدم و رفتم زیر پتو و روی دستم خوابیدم .جوری که به دمم فشار نیاد . البته چیزی نبود ولی می خواستم بپذیرمش می خواستم جا بدم بهش توی تخت و زندگیم.

صبح بیدار شدم جیران تو اتاق بود .رژ صورتی زده بود، خیلی ناشیانه. معلوم بود رژ یکی از دختراشه  که دیگه نمی خواستدش داده به جیران.باورم نمی شد دامن به این کوتاهی پوشیده باشه . با اون چارقد بلند و بزرگش اصلا متناسب نبود.

نمی خوام روز رو با این تصویر شروع کنم برگشتم روی اون یکی دستم و خودمو به خواب زدم .مقدار خیلی زیادی شیر مثل همیشه توی سینی بود.عاشق شیرم .خیلی شیر دوست دارم .کاملا حس تشنگیمو برطرف می کنه و اون مزه ی کمش که اصلا شبیه آب بی مزه نیست . بلند شدم از توی تخت .جیران گفت قربونت برم عزیزم شیر رو بریزم تو لیوان .داشتم از پارچ شیر می خوردم .جیران به قربون صدقه رفتنم ادامه داد.فکر کنم تنها راهی که برای اقناع احساساتش پیدا کرده همین لفاظیه . می دونه هیچ راهی نداره ولی تلاشش رو می کنه .پا شدم .جیران گفت وای خدا لباس نپوشیدین و با اون وزن زیادش افتاد روی صندلی و صدای صندلی رو در آورد .رفتم به طرف دسشویی و خیلی آروم فقط در حد خیس شدن چشمام صورتم رو خیس کردم و اومدم سر میز تو آشپزخونه .به حرف های تکراری جیران گوش می دادم .لباس بیرون پوشیدم هنوز آفتاب نزده بود ماشین گرفتم و گفتم مستقیم بره تهران.

ماشینش کثیف بود و بوی تند عرق و سیگار می داد .هر چند رانندش یه جوون تر و تمیز به نظر می رسید که سیگاری هم نبود.جمع و جور یه گوشه ی ماشین نشستم .حواسم بود که آلوده نشم از صندلی .حرف نمی زد ولی غرولند می کرد .خیلی لباساش تمیز بود و بوی ارزون قیمت خوبی می داد.

-         چه ترافیکیه؟!

با آرامش زیاد داشبورد رو باز کرد و با دستای خیلی تمیزش یه آدامس از داشبورد درآورد و برعکس معمول راننده ها تعارف نکرد و خودش خورد .خیلی شیک می خورد.گاهی هم صدای از سر لذت در می آورد البته خیلی اروم.انگار که داره لذیذترین خوردنی دنیا رو می جووه .رسیدیم شرکت.گفتم بیاد بالا پول بگیره.در ماشین رو که باز کردم و پیاده شدم، موتوری خیلی سریع از کنارم رد شد و با صدای واضحی گفت  دمتو جمع کن .

راننده خندید  و به باسنم نگاه کرد.بعد ماشینش رو پارک کرد اومد بالا پول بگیره.از وقتی این جمله رو شنیده بود لبخند می زد. حتی وقتی داشت پول می گرفت از منشی و داشت می رفت.

در اتاق رو بستم رفتم لب پنجره و از لب پنجره دوباره دیدمش .وایستاد کنار در ماشین و یه جوری که من ببینمش انگار که بخواد دمش رو نوازش کنه چیزی رو تو هوا لمس می کرد و می خندید.

داشت ادای منو در می آورد؟ یا منو مسخره می کرد...

شماره ی ماشینش رو نوشتم زیر نامه ای که قرار بود امضا کنم .رفته بود ولی هنوز حس می کردم داره بهم می خنده.موبایلم زنگ خورد . شماره ی ناشناسی بود.گفت من همونم که رسوندمت.گفتم کجا ؟! گفت همینجا که هستی.گفتم شمارمو از کجا داری؟گفت یه کارت روی میز منشی بود برداشتم .پشت گوشی به حالت خوشایندی می خندید.گفت نگران نباش فقط ناخن هاتو بگیر همیشه به کسی صدمه نزنی.قطع کرد .به ناخن هام نگاه کردم بلند شده بودند و تیز .یکی دوبار به منشی خورده بود و یه بار هم به پرستاری که دماسنج رو از زیر بغلم برداشت .چیزی نگفته بود  ولی دستش رو عقب کشیده بود.

دوباره زنگ زد و پرسید شب بیاد برسونه منو؟ گفتم نه مرسی.بعد یهو پشیمون شدم و گفتم ساعت پنج دم در دفتر باشه .

سوار که شدم بدون مقدمه گفت اونم دمشو دیده البته خیلی پیش تر .گفتم ماشینت چقدر کثیفه .گفت می دونم ولی بیخیال  تمیز کردنش شدم .زیاد تمیزش نمی کنم دیگه .کل روز می شستمش و بی پول می موندم واسه همین کلا بی خیالش شدم.گفتم سیگار داری .گفت آره ولی خودم نمی کشم .گاهی می ذارم گوشه ی لبم .اینجوری ترک کردم از بس گوشه لبم بود و بهش پک نمی زدم.سیگار بهم داد و پرسید فندک می خوام یا نه؟ با فندک خراسانی روشن کرده بودم و اونم حرفش رو ادامه نداد.

گفت می خوای ببرمت پیش یکی دونفر دیگه .گفتم نه .

جمع و جور گوشه ای نشستم و به دم گه گاهش که با سایه ی نور ماشین های جلو دیده می شد نگاه کردم.خیلی خوب رانندگی می کرد.انگار که از همه چیز خوب خبر داره و می دونه جلوتر چی می خواد بشه.ناخن هاش کوتاه بود .به سیگار در حال تموم شدنم پک بعدی رو زدم و توی زیرسیگاری تمیز ماشینش خاموش کردم.

با اینکه از راننده ی تکراری خوشم نمی اومد .همیشه می اومد منو می برد و می آورد .بهترین بود .ساکت می نشست .ساکت و بدون هیچ حرف و یا حرکت اضافه ای و جفتمون توی همه سایه ها گربه بودیم.

 

تیر 96

تقابل

من کی ام؟

تقدیری و هیچ

چراغ راه و تاریکی و توفان

مسیری و یکی چرخنده در آن

به هر آنچه هست نگران


هم چون جغدی و روباهی

حواصیلی نشسته در ساحل و آهی

به هیچ دست بند و گریزان ز هر چاهی 

آزرده نشسته به کنجی و جهان در کفم کاهی

-

گمان مبر که زمان می برد مرا به عصر کهن 

و یا منوش که مرگ می شود ، تام سخن 

که من ستاره ام و نیستم گاهی


تو کیستی ؟

فرمان نا بجای یکی نادان 

یابنده ی لذت  از ناگزیر آن  همه درد که داری به جان

به تصنع لبخندی و در خفا گریان 

همچون پلشتِ یکی کفتار، که طعمه دزدیده ز شیر ژیان 

و سخنگویی بی مایه، حرفی زده به نعل  حرفی بر سندان

-

به روز که از شب تیره تر می کنی زمام  زمن 

و هم در آن زمان که دور می کنی رفاه از من 

و هویج تلخ می کنی چماق محن 

و رد سرخ می نهی به هر کجای وطن 

بدان

که دور نیست تو را عاقبت گاهی

وهیچ نتوانی بری ز دست تیرگی پناهی

و سخیف می نشینی که باز بینی  آن همه پرنده که کشتی

  و آن همه راه که بستی به باج خواهی


ما به چه نسبتیم ؟

هیچ 

جز آزاری که تو می دهی و من می بینم

جز زمانی که تو به هرز می دهی و من به آن حریصم  

جز بیهودگی  آن همه که کردند و تو تکرار می کنی و من با گریه چشیدم


من رو به آن روزهایم که می آیند  و تو تحمیل گذشته  

من رو به گلستانم و تو زخمی که حمل می کنم .










از مرز گذشته

نه ماغ می کشیدم نه گلی را لگد می کردم 

مرزی را رد کرده بودم 

گاو بودم


نه علفی به هرز خوردم 

نه عشقی ربودم 

مرز را ندیدم

از گله بریدم

به جایگاهی اندکی آرمیدم

و راه برگشت گرفتم


تو بیا به مقدساتت مرا ذبح کن

امروز ذبح کن 

هم اینک ذبح کن

هر چند تقدیر من قربانیت است

و تو روزی و یا شبی 

در سگ مستی شبانه ای یا خواب آلودگی سحرگاهی 

در سلاخ خانه ی نموری که از جهل ساخته ای

در سرخ رودی که از ترس جاری کرده ای 

در میان انبوه منتظران صبح ذبح می کنی


هم در این شب 

هم در این شبانه ی نا تمام 

که رنج نگاه به تندیس کوچکیت 

ای سلاخ 

هر لحظه به کاردی کند گردن نهادن است

نصیحتی کنمت

هدف پرویز است

                                    و گسترش داد

که ما به دام اوفتاده ایم 

                               به دام من

                          به چه اندازه؟

                          به قدر استم نایی عقیم

                          آنقدر که به شدت خوک باشی 

                                                    با چشم و گوش انسان؟!

                           به درازای اسب باشی

                                                 با کوتاهی زبان؟!

                   و تنها با چند کلمه آشنا؟

                         من 

                       تو از من

                      جهان از من 

                      عمری جاودان از من 

                     و حتی  آن سبزی فروش که حق حساب نمی داد

                     بی زبان از من

                    و همه ی پرنده های برین آشیان از من

                   زمان از من


به پرویز فکر می کنم 

      و کوچکی قلبش

     و اقبال بلندش

              و معنایی که گسترد

       

نان به خون می زنیم و زمان می گذرد

       به بطالتی اجباری

       سکونی در سحابی فهم ها

       و جرقه ای که بی جسارت است

        و یا گریزی که پر مهارت



بیا و بزرگ شو

بیا و راست بگو

مهر بورز

مهربانی کن

و با دیگران تنفس کن

و بر فرشت کنار دیگران بنشین

      که آنک جهان گلستان می شود

      و آن زمان زمین لاله زاری است

      و شیرین بین گلبوته ها به آبداری است

      و شاعر به لبخندی سرشار از امیدواری است

         

   

من بی تو

من می خواهم آزادانه راه بروم

آزادانه بگویم 

بشنوم

بخندم

و تو خون می ریزی


من می خواهم بی پروا بدوم

و سرم به سنگ بخورد 

برقصم 

بگریم

آه که تو دیواری

و چنان در کوچکی خویش نشسته ای که گویی بیماری

و اوج هنرت رقص کسی است بر داری

من بی تو پرنده ام 

به کهکشان ها نزدیکتر

به دورها

به دانایی ها

ناگزیر

دست های تو آلوده است

به هر جا که تو دست می زنی سیاه می شود

تو را باید به هفت آب شست

و به هفتاد بند کشید

تا دست بسته بر دشت بنشینی

و شکوفه ها را ببینی

پس از آزادی

پس از آزادی

ساخت قدرت 3

من حتی نام تو را به زبان نمی آروم 

غلامم

من حتی تصویر تو را با چشم نمی بینم 

محو تو ام 

حیف که تو نگاه نمی کنی

صد حیف که نمی خوانی

افسوس که نمی نگری رقصم را به گوشه ی چشمی

باش تا روزی که هیچ از من نماند 

و تو همه چیز باشی

باش تا بلغزی و کلاهت بیفتد

و صدای خنده ی رهایی از تو 

از خودم 

بسراییم 

من و دیگران

تکلیف کن تا روزی که بدانم

و خویش را از دست ساز خود برهانم

تا تو تعریف فراموشی باشی

و آهی از به هدر رفتن 

                                  قلبی

                                         لبی

                                دهان گشادی

                                 فریادی

                                 زمانی

                                    انسانی


ساخت قدرت 2

تو را آفریده ام 

مرا بپذیر

من در تو غرقم

در تو تمام شده ام 

چیزی از من که تو نیست نماناد

تازیانه بزن 

دندان نشان بده 

معدوم کن 

من برای تو کف می زنم 

هورا می کشم 

و تصویر شهامتت را تا دوردست ها می برم

آخ که من برده ی تو ام 

مرا تأیید کن

ای وای که زبان بسته ام تا تو آری بگویی

من ساکتم 

"من دچار خفقانم، خفقان"

تو بگو 

تو معلوم کن 

راه را تو نشان بده 

بی راه را تو نشان بده 

من تو را آفریده ام 

مرا بپذیر

ساخت قدرت 1

چگونه تو را می آفرینم؟

با خشت دروغ

به بنای آنچه که نیستم

آن سان که تو بیاندیشی

تو بفهمی 

تو بخواهی

و من بشنوم 

صدای تو را،رفتارت را،

که دیکته کنی بودنت را

من تو را می آفرینم 

و به تو نگاه می کنم

شادا!  بتی دیگر

به خشت دروغ 

به بنای آنچه که نیستم 

نیاندیشیده ام 

تو به جای من باش

تو بخور

تو بپرور

تو بخند

من نگاه می کنم و فرمان می برم 

می خورم 

می خندم 

هستم 

به صدای هق هق گریه ای در تمام مسیر

عمری که خود دزدیده ام 

از خود دزدیده ام 

به پرورش  بتی

خدایی

درجا در جهلی

که نیاندیشم و تو به جای من بیاندیشی

که نباشم و کرنش کنم بودن تو را 



در ستایش احمد شاملو

به زیبایی می سرود 

و در تلخی می زیست 

احمد شاملو

غولی بود نشسته 

در سلول انفرادی

و سخن می گفت 

او یک ستاره بود

او یک بنفشه بود

لورکا بود زیر درخت 

در لحظه ی فوران گلوله

لبخند نمی زد

ماغ می کشید آن سان که دو قرن 

عرق سیاه هیوز بود 

به جرم جذب بیشتر آفتاب

جسارت بود 

و نمک بود


فریاد یک قناری بود 

صد قناری 

میلیون ها قناری بو د 

و دهها قصاب

وطن کجاست این آشنا را 

که دربانش همیشه در آستانه ی در نشسته است

سفرش کوتاه بود و جانکاه بود 

و لی هیچ کم نداشت  احمد شاملو



مهر 96

رقصی

در  چشم بر هم زدنی

در  برهه ای

به اندک از زمانی

چه زمانی؟

چرخش ماسوره به دور در قندان

غمگین نشسته به کنجی اسیر و سرگردان

سبز بودیم و تنفس می کردیم

به دویدن کودک

به تماشای غروب

و به آن زمان که تو در آغوشم غنوده بودی

چه زمانی؟

 دستی بر این پیکره

تصوری از بودن

بودن ، بودن 

باتو بودن



آه که پرتاب می شویم در آنجا

 که آیا ستاره ای

نوری

سوسوی چراغی 

در این تاریکی

آنجا 

که همه چیز آرام می شود در انتها

در آن فضای ساکت بی منتها

افسوس نمی خورم 

نه 

هر گز افسوس نمی خورم 

که 

با تمام وجود نور ساختم 

چه 

به اندازه ی کرم شبتابی

و در آسمان به پرواز درآمدیم 

در آسمان مهتابی

و ماه دوست از دست رفته ای بود 

 خوشا ! مدهوش از شراب نابی


رها مکن که سکون سر نوشت ماست 

و جنب و جوش پرنده 

تلاشی است برای ز دام به در افتادن

و دستان صیاد در تشت است

مگرش ز بام نیفتادن

و در آن هنگام 

پرهای خونین پرنده رو به آسمان دارد 

و باز به زمین بر افتادن





مهر 96




مانیفست

به سرکش طوری زمان می گذرد 

و من لحظه ها را می هراسم از هول انتها

پس زندگی می کنم

می زیم و به زمین پناه می برم

پیش از افتادن آخرین برگ ، باز شکوفه می دهم 

همچون پیچکی قاصدکی و سنجاقکی 

حتی برای یک روز

پیش از شنیدن آخرین کلا م می گویم 

پیش از آنکه چراغ ها خاموش شوند چراغی روشن می کنم 

و به آواز همه گوش می دهم


این شعله نباید خاموش شود

این راه نباید به پایان برسد


شهریور 96

دو طفل معصوم

در ظلمت شبانه و در قور قور  بق

در جنگلی که دار و درختش شبیه غم

ترسی به جان من اوفتاد 

از هیبتی که به دار آرمیده بود

من ملتهب که چه بوده است ، چیست آن؟

نزدیکتر

این نوگلان شکفته 

این زوج ناگزیر

دستان سخت حلقه زده دور یکدگر؟!

-

در این میان به زمین اوفتاد کاغذی 

خیس از عرق سرد مشت بسته ای 

در فشار

برآن نوشته 

"ما عاشقیم"

به خطی که نور را در انتهای ظلمت شب  می کند شکار

با آنقدر سواد که عشق را 

با آن حروف به هم در

با آن فلاکت عظما

درگیر بهت و معما

غلتیده در هزار دل 

که هر کدام

تیری نشسته به آن

دردی خرید به جان

مرغی که کرده فغان

پرواز از جهان

"ما عاشقیم"

و عشق تفسیر منتهای زمان است

"ما عاشقیم"

و  عشق معنای ماست


-


در این خرابه ی  پر دار

در این تهی گذار

جفتی که بالهاشان

       تا اوج شاخه ی نزدیک می پرید

همچون دو میوه ی خونین آبدار

زاییده از درخت عشق 

اینک غنوده به دار

ای روزگار

ای روزگار





سرنوشت

در این دخمه

در این فرو رفتن

در میانه ی اعصار

در بهترین زمانی که باید

بچرخ

 و مرا بچرخان


           اکنون و  پس ازسال ها

چه جنبنده ،چه ساکن

چه سوخته در گدازه ی  عشق، چه پوسیده

چه نغمه خوان به شب ،چه  در صبحدم  آرمیده


تا  بیفتیم در آفتاب 

این گوی گول 

 این آشفته آتشی که هست 

این سرخ زنی که چقدر می بخشید.

این ساقی نخورده مست


بیا !

به بازی بیا!

و به ترفندی مرا مدهوش کن

بیا !

بیا !

و جام سنگین تری نوش کن

تصویر غروب بهاری

وه چه نسیمی می وزد 

به گمانم تنبور هم می زند کسی

و پرنده ای در گم مرغزار

چه گیاهی بی مرگ آغاز می کند؟

و صحبت از چه رنگی سرشار؟

در این غروب سکون بهاری


دشتی بنواز

کوهستانی بزن

و در این تصویر هیچ میفزا

که  روباهی می خزد

و گرگ و میش آغاز می شود .


چه چیز فریاد شادی توست چلچله

و کوکو آن چهچه ی من در این خرمن گاهی؟


        و شب مستولی است

و شب همیشه مستولی است.



اردیبهشت 95