چه آغوشی
چه پناهی
چون گرد بودم در هوا
پروانه بودم پشت شیشه ی پنجره
من تلاش برگی بودم پیوسته به آخرین وصل
من سختی های همه ی راه ها بودم
لبخند گم شده بودم
چه دستی که مرا به خاطر آورد
چه پایی که گام هایش را با من یکسان کند
من چشم بودم خیره به دور دست ها
گوش بودم برای شنیدن آوایی که بخوانیم
گذار گم و گیج مورچه ها بودم در حلقه ی آبی گرفتار آمده
رها نمی شوم
من عطش گل ها بودم
و خشکی لب هایی که بر عشق باز نمی شوند
خیرگی بودم به انتظار
معنای تنهایی بودم
باره ای بودم که عشق حمل می کرد و راه را نمی دانست مگر به افسار
من نرسیدن بودم
ندیدن
رها نمی شوم
رها نمی شوم
من هرگز رها نمی شوم
1403/3/17
تمام ستاره ها خاموشند
و گل ها ساکت
عشق تو دور از دست است
و صدای خوشایند بوسیدن از اتاق نمی آید
ریش ریش قلبم از تنهایی
بی دست های تو
و زخم های روح بی آسایشم
خوب نمی شوند
تنها تو التیامی و درد
تنها تو لبخندی و عربده هایی سرد
به تک تک لحظات
به ثانیه هایی گم در مسیری نامعلوم
چقدر تحمل دوری تو دشوار است
و چقدر گرمای وجودت را می خواهم
به همان مقدار که صبح، خورشید را
به همان زیبایی که رقص، باد را
پر از پرواز
حسی که به درگاه تو آوردم
و تو قفس را امن گاهی می دانستی
تقاطع برخورد موجودیتی
صفر بودنی
من اینک نشسته ام
بر آن قله
بر آن پرتگاه
و به زوایای زیبای قفس تو می نگرم
ازدور
ار آن جا
از آن نقطه که با قفس یکی هستی
آنقدر دور که میله ها بال های توست
و بوی گنداب آب تو
بسته بودن بال هایت
تعفن زیر قفس
همه با تو یکی است
درب قفس باز است
درب قفس بسته است
باز است
بسته است
ای قلب کوچکم
روایت تلخ دوری
بگذار تصویر کنم شب ها را بی تو
سرما، بی تابی
ظلمات بی مهتابی
گم نمی شوی
ریشه هایت هر صبح جوانه می زند
قلب کوچک من
تقدیر تنهایی
بگذار در خاطره ی چشمانت
و نگاه آشنایت
تصویر کنم فقدانت را
چون بادام تلخی
چون غوطه ور شدن در امواجی سهمگین
بیا که خورشید بی تو بی رنگ است
و همه چیز بی تو شب رنگ است
و صداها همه بی آهنگ است
1403/2/14
چنان از دوری تو بی تابم
که سخت ترین کلام من
سکوت است
و نشان تو را نجستن
سقوطی آرام در پهنه ی تاریکی
نشسته چنانم که گویی هیچ
ای دوری
ای لحظات شادی
ای تصویر لبخند
ای شیرینی ، شکرقند
بیا
تمام آهنگ ها
همه ی رقص ها
و صدای آب های روان
دلتنگ تواند
و من رو به خورشید
همه ی پرندگان
آواهای ناشنیده
و آنچه شادی است
بی تو گمند
و من در تاریکی
نمی خندم
نمی گریم
و همه ی فهم ها در من ناقص است
نفرت مرا به هر طرفی می کشد
عشق مرا به هرطرفی می کشد
1402/9/17
گمان گم دور من از آن همه عشق، رنج بود
آن چه نصیب شد خیالی و نشستن به کناره ای
صدای آشنایی نیست
و جدال پایان گرفته است
درآن هوا که نفس می کشی پرستوها مرده اند
و دست ها به انتظار و خواهش درازند
تو رفتنی بودی
آن لحظه که نگاهت از آتشدان و آتش به افقی سرد چرخید
به راهی دور رفتی
تنها رفتی
و من صدای هیچ چکاوکی را دیگر دوست ندارم
تنها شده ام
و تاریکترین روزها بی آتشدان و آتش
بی خورشید و ماه
به گذرانی سریع از جلوی چشمانم می گذرد
ای قلب من
ای پاره پاره ی دور
ای شنیدن نجوای آشنا
ای اشاره های چشمانی روشن
ای همانند سیب
ای خوراک مغز گرسنه ام
به نیکی بازآ
زیرا که دلتنگی، هشدار زمان است
و لحظه ها بی بوی یاس تو
تکرار سبکسری
گمان من از بودن
خیال با تو بودن
ای سحابی زیبای آفتابگردان در بیکران
خیالات شیرین تو در تاریکی تلخی ها گم می شوند
و تنها نگاه تو
در آغوش من
و اشک های گرم تو در فراموشخانه ی توهمات گذرا
در اضطراب بودن
گرمای آتشکده است
دیر بماندم
آن قدر که قطرات اشکی به خشکی
هیچ چیز آن گونه نبود که بشاید
حتی آفتاب
به راهی سخت درافتادم
و در تمامی راه به آن فکر می کردم
که ای کاش می دانستی ، تنها چیزی که بود
لبخند بود و آغوش
نگاهی بود مدهوش
نه سوسوی چراغ
نه سختی راه
هیچ کدام نپاییدند
جز لبخند
جز لبخند
جز بوسه هایی به شیرینی قند
جز آن لحظات آرامش
بر گستره ای رها شده از بند
و تو نمی دانستی
تو نمی توانستی
یک ساعت بی تو نزیستم
یک صبح بی خورشید تو بیدار نشدم
و یک دم از تصور نفس های تو دور نبودم
ای بی تو مرگ
ای بی تو غم نبودن
ای بی تو دست ها بر دست ها سودن
ای دور، ای دلتنگی، ای دوست
بی تو یک آن نبودم
فانوس من رو به دریا، هر چند لحظه نوری است مگر تو ببینی
و تلاش های من چوب های زیر ساقه، مگر تو بشکفی
ای دور، ای دلتنگی، ای دوست
دوری نخواهد پایید
و من به دیدار دیو تو خواهم آمد
و با امشاسپندان تو هم آغوش خواهم شد
با چشمانت
با نگاهت
ای دور، ای دلتنگی، ای دوست
من بی تو همه چیز را گم کرده ام
من بی تو همه چیز را گم کرده ام
همه چیز در آغوش توست
همه چیز در زیر پیراهن تو نهفته است
من بی تو گم شده ام و پیدا نخواهم شد
روز را چون شب، و شب را در حضیضی سرد و تار
راه را اینک نمی دانم,، امیدی نیست بر این روزگار
سردی می ریزد ز قلبم ، شعله ها گم گشته اند
نیست در قلب من غمدیده شادان این بهار
روشنایی ها گذشتند و نیامد روز خوش
تنگنایی گشته این بغض عمیق اشکبار
آبها خشکیده اند و قطره ها اینک همه
رفته اند اندر زمین تیره ی سرد نزار
در کویر گرم و در آن زمهریر قله ها
آنچه می شاید بروید گشته خشکی از تبار
باز اینک قصه ی تاریک مرد است و رمه
باز اینک رخت آویزان خفاش است و غار
خون هر کس را که کرکس می بنوشد خوش بر او
چون که دیگر روز را مجبور نآید او به کار
چون که ضحاک است بر تخت بلند سرزمین
مغز هر جنبده ای گویی شده در کام مار
گاو برمایه نمی چرد به دشت این جهان
شیر او را نیست شاید بر فریدونی بکار
کاوه را شاید درفشی نیست یا به دکان مانده است
نعره ی او را کسی شاید نمی دارد فگار
بخت را اینک نمی دانم که آید در دو دست
دوست را هرگز نمی بینم که آید بر قرار
۲۰ فروردین ۱۴۰۲
هر نقطه که گلی شکفت،
ردپای عمیق سیاهی در خاطرم هست
هر لحظه که بر لبخند استوار بود
تو آوای غم انگیز می سرودی
آه سیاهی بی منتها
دزدشادی
گمان گم و گیج گمراهی
و قهر مدام و تلخ روزگار در همراهی
دستان آلوده ی تو اینک کجاست
ای قلب مملو از سیاهی
ای ذره ذره تباهی
از خود رمیده به کنجی نشسته کر و کور
مگر به یاد من افتاد خیالی از آن دور
که انتظار نشر از مهتاب تو، نور
بیهوده گذران زمان است
و تلف کردن بی مایه ی جان
تو دور و من دور
و دست ها انتظار هیچ شکفتنی ندارند
کلمات به سخیفیِ معنایی که می خواستم
وگذار، به سنگینی حجم غمباد
هر چه باداباد
پایان هر کلام سرآغاز رهایی است
و گذر، محل عبور هر یک به سویی
با رنگ و بویی
رو به کویی
ای دست ها ای تلو تلو خوران ، ای مست ها
ای دور، از آنچه آغاز است
و ره به جایی نبرده
ای بی پایان
ای راه را ناهمره
ای وصله ی ناجور
ای هر چه خوبی را ندیده، ای کور
در این ظلمات من هم یکی گم گشته
در هیچ زورقی ننشسته
پای من به بسته
کلمات به سخیفی دری را باز نمی کنند
و معنایی که من نمی خواستم
به گوش هر کس چون راز می کنند
و من می بینم به فرتوتی روان
پیش از سرانجام رهراوان
که گم شده اند چون ابلهان
دیگر نیا، برو
فقدان زجر خود زجری دیگر است
و درد، من آموخته ام باری درد، از همه چیز برتر است
و شنیدن آوای مرغ ها در قفس از غم پرواز کمتر
به سیاهی خو خواهم کرد
و درهای تمام معابد را خواهم بست
و به پرستش خویشتن خواهم نشست
توفان که آغاز می شود
راه نمایان می گردد
من با گردبادها می رقصم
و گردش غایت و نهایت من است
من به خود نآمدم اینجا
من به خود نآمدم اینجا
به حادثه ای
به دستان بی اختیار تو اینک که می زنی
به آشفته گاهی که می خوانی مرا
من رهایی را می جویم
از تنفس مکرر جهل
از شرایط بغرنج بی مقداری
از خواهش ژاژ منم منم خایی
و فقر حقیر چند روز بیشتر به سلطه گرایی
نیک می دانم که بازنده ای بدین خشم
و لباسی نمی توانی بافت از این پشم
که ما به عریانی مفتخریم
و سعادت از همای بلندپرواز فهم می بریم
در گل بمان