چه آغوشی
چه پناهی
چون گرد بودم در هوا
پروانه بودم پشت شیشه ی پنجره
من تلاش برگی بودم پیوسته به آخرین وصل
من سختی های همه ی راه ها بودم
لبخند گم شده بودم
چه دستی که مرا به خاطر آورد
چه پایی که گام هایش را با من یکسان کند
من چشم بودم خیره به دور دست ها
گوش بودم برای شنیدن آوایی که بخوانیم
گذار گم و گیج مورچه ها بودم در حلقه ی آبی گرفتار آمده
رها نمی شوم
من عطش گل ها بودم
و خشکی لب هایی که بر عشق باز نمی شوند
خیرگی بودم به انتظار
معنای تنهایی بودم
باره ای بودم که عشق حمل می کرد و راه را نمی دانست مگر به افسار
من نرسیدن بودم
ندیدن
رها نمی شوم
رها نمی شوم
من هرگز رها نمی شوم
1403/3/17