ماشین گشت واستاد من بی اختیار دویدم .تو اون لحظه مطمئنم که هیچ چیزی همرام نبود که بتونه باعث مشکلی برام بشه .حدود 12 شب ، داشتم حوالی خونه قدم می زدم .شاید تنها چیزی که بود عضویت تو انجمن بود ، انجمن ترک ، البته فقط برای ترک آدما اونجا انجمن نمی کردند .خیلی ها اونجا آدمهای واقعا مهمی بودند. 

 

- "ببین باربد! من و تو دوستیم درست ، ولی من نمی تونم بهت رک نگم که تو این کار آدم به درد بخوری نیستی .درسته خیلی وقتها تشویقت می کنم ولی هر تشویقی عاقلانه نیست." 

- "بی خیال خودتو بیشتر از این گه نکن ، فکر کردی خودت کی هستی" 

- "هیچی ولی لاشخور هم نیستم" 

 

من با هیچکس دعوا نمی کنم ولی شرایط عوض شده ، خیلی از بچه های انجمن از دست رفتن . نمی تونم نوع تفکر انجمن رو مقابل خیلی ها شکست خورده ببینم به صرف در نظر گرفتن تعارفاتی که تو شخصیت خیلی از ماها هست . 

انجمن جایی نیست کافیه دهنتو باز کنی تا معلوم بشه هستی یا نیستی .

با این که تعداد زیادی دوست اونجا دارم ولی به ندرت بیرون  می بینمشون اغلب آدمهای اطرافم غیر انجمنی اند . 

تا خونه فاصله ی زیادی نداشتم که صدای ایست مجبور به ایستادنم کرد . برگشتم. 

 

- "جناب آقای حسینی من نمی تونم کار شما رو بکنم پولش رو شما بذاری تو جیبت.حداقل طبق قرارداد عمل کن" 

- "ببین بچه!" ...

ناک اوت می شم وقتی آمرانه باهام حرف می زنن.البته نهایتا زیر بار هیچ حرفی نمی رم ولی تقریبا ده برابر اون چیزی که باید عایدم بشه ضرر روحی - مالی می کنم. 

من آدم موفقی تو کارم هستم ولی موفقیت تو بعضی حرفه ها به معنای پولدار بودن نیست 

.. "من تو رو به اینجا رسوندم" 

- "کجا جناب حسینی . من با هزار تا قرض و قوله اومدم رو جنازه ی پروژه های شما . اونوقت می گین من تو رو به اینجا رسوندم من دیگه نمی تونم به خاطر چندرغاز پول شما که با هزار تا منت به دست آدم می رسه و آدم نمی دونه به کجاش بزنه ،حرفهای بی منطق شما رو قبول کنم یا طبق قرارداد عمل می کنین یا من هم پشتیبانی نمی دم" 

گوشی رو گذاشتم من خیلی کم دعوا می کنم .نمی خوام با کسی بحث کنم همیشه به شعور دیگران اعتماد می کنم و این دقیقا چیزی که داره انجمن رو از بین می بره 

خیلی باهام بدرفتاری شد .مث جانی ها گشتنم .ازم پرسیدن واسه چی دویدی؟گفتم هیچی یهو یه چیزی یادم اومد .هر دوشون با تعجب بهم نگاه می کردند و با شک. 

ازشون خداحافظی کردم البته تعارف کردم بیان خونه ولی خوب پلیس بودن نمی اومدن.  

وقتی مطمئن شدن با کلیدی که تو دستم بود در باز شد خیلی سریع رفتن . مث اینکه ناراحت شده باشن یا اینکه بخوان توهینی کرده باشن یا اینکه ضایع شده باشن که نیم ساعت بی خود دنبال من دویدن .در رو بستم و قفل کردم . 

تو تاریکی من هیچ وقت مشکلی ندارم ، کم پیش می آد به چیزی بخورم برعکس روشنایی که با خودم هم برخورد می کنم .گاهی تو نور به جاهایی از دیوار می خورم که اصلا نمی شه حتی به صورت ارادی بهش خورد.هنوزم خوابم نمی بره وقتی از خودم راضی نیستم باید مطالعه کنم همیشه راه درستی بوده. هر چند این کار رو الان نمی تونم انجام بدم چراغ مطالعه سوخته و سوگل به نور خیلی حساسه، به اسمش هم همین طور. 

بارها شده از تو دستشویی یه بار نه خیلی بلند گفتم سوگل و اون بیدار شده و از رختخواب در اومده .خیلی برام این قضیه جالبه. 

یاشار هم همین طور بود کافی بود اسمش رو بگی حتی وسط یه جمله از خواب هفت پادشاه پا می شد و می نشست .من و فردین خیلی اذیتش می کردیم نمی ذاشتیم بخوابه . بی خودی اسمش رو می آوردیم  و راجع بهش حرف می زدیم 

-"فردین جون " 

-"جون خواهر" 

-"یاشار خوابیده؟" 

پا می شد می دید خبری نیست می خوابید . می خندیدیم. 

ده دقیقه بعد.

-"من نمی فهمم این دختر خاله چرا همش سراغ این رو می گرفت؟!" 

-"چی می گفت؟" 

-"هیچی بابا می گه چرا بهش محل نمی ذاره" 

-"بابا این هر کسی رو دوست نداره.آدم حسابیه .من خودم ده بار دیدم دخترها بهش شماره دادن انداخته دور" 

-"کی؟" 

-"یاشار دیگه " 

-"نه" 

پا می شد می نشست هر دو مون رو نگاه می کرد . می دونست که نمی تونه چیزی رو ثابت کنه. هر چند فردا یه جورایی تلافی می کرد .تا وقتی من و فردین بخوابیم پنج شش باری بیدارش می کردیم . 

پیش تر ها با پسر دایی هام خیلی دوست بودیم .تو فامیل مادری ما یه دختر هم نبود تا اینکه مامان بزرگ تو سن 58 سالگی حامله شد ودختر به دنیا آورد. البته همونجا تو زایشگاه مرد ولی خوب دختر بود دیگه، به جز مامان بزرگ همه خوشحال بودن .  

امروز رو خوب گذروندم .از این که دو تا دشمن واسه خودم دست و پا کردم ناراضی نیستم.حوصله ندارم کل وقتم رو به این صرف کنم که چرا اینجوری نکردم چرا اونجوری کردم. 

اردیبهشت 88

یکشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1388